برداشت ۱: که عشق آسان نمود اول… اردیبهشت ۸۱ بود و پسرک ۱۰ سال بیشتر سن نداشت. خیلی از دنیای فوتبال نمی دانست. مدتی قبل بر حسب اتفاق بازی تیمی را از تلویزیون تماشا کرده بود که مشخصه بارز آن پیراهن سفیدش بود ولی می دانست آن شب رویداد مهمی در جریان است. می گفتند فینال است، فینال لیگ قهرمانان اروپا! پسرک کتاب به دست جلوی جعبه جادو نشسته بود، خود را برای امتحانات ثلث سوم آماده می کرد. آن شب در خانه آنها مهمانی کوچکی در جریان بود، یک شب نشینی معمولی و او بازی را در کنار پسر عمویش که دوست و رقیب همیشگیش بود تماشا می کرد. بازی شروع شد و تیم محبوبش خیلی زود به گل رسید و پسرک خوشحال بود. بعد از چند دقیقه تیم مقابل گلزنی کرد و اینبار نوبت شادی رقیبش فرا رسید اما انگار پسرک می دانست این پایان کار نیست پس گفت: منتظر دومی باش! و گل دوم فرا رسید، گلی که هیچکس نظیرش را ندیده بود. جادوی زیدان همه را مسحور کرده بود و این پایان کار بود! پسرک روی ابرها قدم میزد، تیم محبوبش قهرمان اروپا شده بود و او عاشق! اردیبهشت او به اردی”بهشت” بدل شده بود اما بیش از هر چیزی جام نقره ای گوش دراز چشمش را گرفته بود. آن شب پسرک با آرزوی تکرار این صحنه ها به خواب رفت. برداشت ۲: … ولی افتاد مشکل ها روزها می گذشت و پسرک بزرگ و بزرگتر می شد و درک فوتبالی او بیشتر. دفتری برای خودش درست کرده بود و عکس بازیکنان تیم محبوبش را در آن می چسباند؛ زیدان، رائول، مورینتس. یکی دو سال بعد با آمدن رونالدو و بکهام دفتر او پرستاره تر شد اما جای یک عکس در دفترش خالی بود؛ همان جام گوش دراز! تیم محبوبش در عرصه داخلی بد کار نمی کرد اما بردن لیگ قهرمانان اروپا صفای دیگری داشت. انگار ابرهای سیاه نمی گذاشتند صدای پسرک به گوش خدا برسد. وضع حتی از این هم بدتر شد. سالهای بدون افتخار فرا رسیدند، حذف شدن های پی در پی در یک هشتم لیگ قهرمانان، از دست دادن لیگ داخلی و جام حذفی! پسرک شب های زیادی بیصدا اشک ریخت و روزهای زیادی به واسطه عشق سپیدش مورد تمسخر واقع شد. اما او یک لحظه هم از عشق خود پشیمان نشد انگار که جادو شده بود. همچنان اخبار تیم محبوبش را پیگیری می کرد و لباس بزرگان این تیم را یکی پس از دیگری می خرید. برداشت ۳: دلا در عاشقی ثابت قدم باش / که در این ره نباشد کار بی اجر از انتظار پسرک برای دیدن جام گوش دراز بر فراز دستان بازیکنان تیم محبوبش ۱۲سال می گذشت. او حالا ۲۲ سال داشت و دیگر آن کودک ۱۰ ساله نبود. دو سه سالی بود که تیمش تا یک قدمی کسب جام میرفت اما هر سال بخت چهره خود را نشان نمی داد. با خود می گفت امسال هم از جام خبری نیست اما انگار خدای قصه ها پیراهن سفید خود را از گنجه در می آورد.تیمش امسال سنت شکنی کرده بود و بعد از دوازده سال به فینال لیگ قهرمانان رسیده بود اما پسرک هنوز با رسیدن به آرزویش یک قدم فاصله داشت. شب موعود فرا رسید. پسرک بی تاب بود. در دلش ترس و امید موج میزد. بازی شروع شده بود و زمان پیش میرفت که ناگهان دروازه تیم محبوبش را باز شده دید. عصبی بود و روی پای خود میزد. کاخ آرزوهایش از درون فرو می ریخت. نیمه دوم بازی شروع شد و دقایق به سرعت از پیش روی او رژه می رفتند؛۵۰-۶۰-۷۵-۸۵-۹۰٫ و امید بیش از پیش رنگ می باخت. پسرک نا امید از جلوی جعبه جادو بلند شد و آرزو کرد زودتر سوت پایان به صدا درآید تا شاید این درد و رنج زودتر تمام شود مثل مرگ با گلوله ای در سر؛ سریع و بدون درد! با خود گفت یعنی این انتظار ۱۳ ساله خواهد شد؟ اما انگار دستی نامرئی دوباره او را پای تلویزیون نشاند. اینبار ثانیه ها بودند که جلوی چشمش رژه می رفتند؛ ۹۲:۴۶، ۹۲:۴۷، ۹۲:۴۸، ۹۲:۴۸، ۹۲:۴۸… خلا… لحظه ای لرزش تور دروازه حریف را دید بعد از آن چشمان پسرک چیزی نمی دید و گوشهایش چیزی نمی شنید… دیگر از مغزش دستور نمی گرفت! به آسمان پرید، فریاد می کشید، دیوانه شده بود… پسرک دوباره ۱۰ سالش شده بود! و در آن ثانیه بود که میلیون ها نفر به آسمان پرکشیدند و زمین سبکتر شد! می دانست انتظار به سر آمده، می دانست کار تمام شده است. می دانست خدا دعایش را شنیده! گل دوم و سوم وچهارم از راه رسید اما پسرک انتظار آنها را داشت. بازی تمام شد و پسرک باز هم روی ابرها قدم میزد. دیدن دوباره آن جام نقره ای گوش دراز در دستان بازیکنان محبوبش چیزی بود که ۱۲ سال انتظارش را کشیده بود و حالا با پایان این انتظار، خرداد او هم بهشت شده بود.