اختصاصی طرفداری - البته این یک گرایش کلی بین طیفی از هواداران رئال مادرید است. تنفر یا محافظه کارانه ترش عدم علاقه به پرز، یک نوع کینه یا دلخوری که انگار سه قهرمانی پیاپی در لیگ قهرمانان هم پاکش نمی کند و با خرید کلی فوق ستاره رنگارنگ هم بی حساب نمی شوند. آنها که از خیلی قبل تر به صورت جدی پیگیر اخبار این تیم بودند همیشه در ته دیدگاه خود به این عقیده باور داشته اند که دیکته پرز "در نهایت" خط خطی است و یک جاهایی که عموما هم شامل بزنگاه های خیلی خیلی مهم تاریخی می شود غلط هایی دارد که کلیت عملکرد او را زیر سوال می برد و علامت سوالی جلوی تمام موفقیت هایش می کارد. انگار که قهرمانی های اروپایی نیز صرفا در حکم آتش بسی موقت است تا دملِ نارضایتی ها سر باز نکنند. سیاست های صرفا اقتصادی برای ورزشی که اقتصاد یکی از بخش های آن است، خودرایی در عرصه ای که به شدت نیازمند خرد جمعی است و دیکتاتوری که مثل همه دیکتارتورهایِ دیگرِ تاریخ، شاید عاشق سرزمین و ملتش باشد و آن را عمیقا دوست بدارد، اما به بدترین شکل ممکن! چرا که وقتی به مجموعه تصمیمات فلورنتینو پرز در کل دوران مدیریتش نگاه می کنم می بینم عشق دیوانه وار این مرد به رئال، لقی هایی دارد که گاه گاه کل بنای شکوه مند ساخته شده توسط خود این مهندس عمران فارغ التحصیل دانشگاه پلی تکنیک مادرید را در آستانه فروپاشی قرار می دهد و له و لورده می کند.

حتما با من هم عقیده هستید که در سرعت های بالا عموما یک فرمان غلط و یا یک ترمز بیجا، حتی یک مکث بد موقع می تواند باعث انحراف شما شود و آن مسابقه و شاید کل تورنمنت را برای شما تمام کند. قبل از اینکه البته جان مطلب را در این پاراگراف بگویم دوست دارم یک اشاره دیگر هم بکنم به این عقیده که خیلی ها می گویند هر چیزی در اوج شروع به تجزیه شدن می‌کند. اثبات این ادعا البته خیلی سخت است اما وقتی امپراطوری های بزرگ را می بینیم یا حتی تیم های فوتبال خیلی قدرتمند را، متوجه می شویم که خیلی هم این ادعا پرت نیست. مثلا همین رئال مادرید که امروز دستمایه طنازی بسیاری از طرفداران فوتبالی قرار گرفته دو سال پیش بود که یوونتوس را در فینال با چهار گل بدرقه کرد و طعنه آمیز تر آنکه هامس رودریگزی که در پست خودش یکی از بهترین هاست و از اعضای تیم ترسناک هاینکس بود حتی در لیست 18 نفره تیم هم جایی نداشت. امپراطوری که به قول خیلی ها دو تیم کامل داشت و گاهی تیم دومش بهتر از تیم اول بازی می‌کرد دقیقا در نقطه اوج، شروع به تجزیه شدن کرد و به تدریج په په، دنیلو، هامس، کواچیچ، موراتا و هزار البته رونالدو از تیم کنده شدند.

این را هم البته می دانیم بازیکن هایی نظیر موراتا یا هامس که فرصت فیکس بازی کردن در بایرن و چلسی را دارند قاعدتا نباید نیمکت رئال را ترجیح بدهند اما مسئله دقیقا همین‌جاست؛ اینکه فلورنتینو با آن دست پری که داشت باید در قمار تابستانی این سال‌ها که با آمدن دلارهای نفتی خیلی خیلی داغ تر هم شده به مراتب بهتر از این ها بازی می کرد. رئال مادرید دقیقا از بعد قهرمانی در کاردیف در حال تضعیف است و با توجه به شرایط متفاوتی که بازار پیدا کرده و قدرت هایی نظیر منچسترسیتی و پاری سن ژرمن که اگر نخواهند نمی فروشند، بازیکن هایی که می توانند وضعیت رئال را به حالت قبل برگردانند به شکل عجیبی فیلتر شده اند و دست فلورنتینو خیلی بسته تر شده است. در واقع فلورنتینو در یکی از مهم ترین پیچ های مدیریتی خود و با بالاترین سرعت فرمان را به شکلی غلط چرخاند که تصور حیات بعد از این شب تاریک برای او و تیمش قدری دشوار است.

این حرف ها هیچ ارتباطی با انبوهی از تصمیمات درست فلورنتینو ندارد، چه بخواهیم چه نخواهیم فلورنتینو با آوردن بزرگانی نظیر زیدان، فیگو، رونالدو نازاریو، کریستیانو رونالدو، کاکا و خیلی های دیگر فصلی از تاریخ رئال را نوشت که مشخص نبود بدون آنها در مقابل بارسلونای مسی، تیم چه وضعیتی می یافت. ولی مشکل برخی لجبازی هایی است که می توانست شرایط را خیلی بهتر از آنچه بود و هست کند. قمار عجیبی که پرز بر سر بنزما و بیل کرد فقط و فقط مرهون پافشاری مردی غیر فوتبالی است که هنوز مصرانه معتقد است بیل فوق ستاره است و بنزما مریخی دوم. فروش عنصری هویتی نظیر کریستیانو رونالدو که به باور نگارنده تا روزی که می توانست راه برود باید در تیم باقی می ماند، فقط و فقط نتیجه لجبازی مردی است که هیچ وقت نتوانست حضور یک مشاور فوتبالی را در کنارش تاب بیاورد و فقط لحظه ای فرض کنید فلورنتینو مثلا گرت بیلی که منچستریونایتد شدیدا به دنبالش بود را می فروخت و ام باپه را به جایش جذب می کرد و با فروش کریم بنزما، یک مهاجم نوک تراز اول را هم به تیم اضافه می کرد و رونالدو را هم حفظ می کرد. معامله ای که نهایتا شاید برای رئال صد تا دویست میلیون یورو هزینه به بار می آورد ولی تضمینی بود برای تداوم امپراطوری این تیم.

فلورنتینو در حالی در یکی از مهم ترین تابستان های دوران مدیریتش نمره مردودی گرفت که به نظر می رسد این بار دیگر راهی از این شب تاریک به بیرون ندارد. این روزها همه جا صحبت از کونته و مورینیو و مارتینز است. ولی سوال اینجاست که کونته چه تغییری می تواند در شکل فوتبال گرت بیل به وجود بیاورد. مورینیو یا مارتینز چگونه می توانند از کریم بنزمایی که اگر همین حالا برود توی لیست فروش هیچ باشگاه درجه یکی خواهانش نخواهد بود بازیکن جدیدی بسازد و با نیمکتی که همه امیدش شده لوکاس وازکز انتظار چه معجزه ای را می توان از کونته، مورینیو یا مارتینز داشت. این جمله ها را درباره فلورنتینو خیلی بار شنیده ایم که خدماتی کرده و اشتباهاتی نیز داشته، زیدان را خریده ردوندو را فروخته، آنچلوتی را آورده دل بوسکه را اخراج کرده، نباید صفر و یکی دید، هر کس خوبی ها و بدی های خودش را دارد اما ساختاری تر که نگاه کنیم فلورنتینو بی هیچ استراتژی و برنامه مشخصی دست به مهره برده و از آن بدتر فضایی را به وجود آورده که جانشین پروری در عرصه مدیریتی رئال رخ نداده به گونه ای که اگر همین امروز قرار بر رفتنش باشد ما حتی آلترناتیوهای احتمالی را نمی شناسیم و از نوع نگاه و برنامه هایشان بی خبریم و همین مسئله حتی آینده بدون فلورنتینو را برای طرفداران رئال ترسناک تر می کند.

در حالی که یکی از بزرگترین اندیشمندان فوتبالی یعنی خورخه والدانو یک رئالی قدیمی است که از قضا در کشف استعدادهایی نظیر رائول، مارسلو، هیگواین و... نقش مستقیم داشت، رئال از حضور او به عنوان مشاور یا مدیر ورزشی محروم است. پرز به سراغ جوان‌گرایی می رود اما مربی را استخدام می کند که به جوان ها باور ندارد. کارلتو می آید و تیم مالکانه بازی می کند و در همان حال گرت بیلی که خوراک بازی مبتنی بر ضد حمله است خریداری می شود. لوییز فیگو را در سمت راست دارد و دیوید بکامی که هیچ سنخیتی با فوتبال اسپانیا ندارد در همان پست خریداری می شود. اوزیل که کاملا در ترکیب جا افتاده به فروش می رود و ایسکو می آید و بلافاصله هامس آن هم در حالی که تیم اصلا چنین پستی ندارد و هزار تصمیم دیگر این شکلی که نشان می‌دهد هیچ ذهن منسجمی پشت این تصمیم ها نیست. ذهن آشفته ای که دوست دارد همه اتفاقات خوب آن طور که او دلش می خواهد رخ بدهد و همه عناصر و ارکان تیم نگینی باشند که بر انگشترِ او  می درخشند. پدرسالاری که مثل هر دیکتاتوری، وطنش را دوست دارد اما بد خیلی بد!