https://www.tarafdari.com/node/1135516 1/6

ادامه

ما رو به زندان انداختن

کنار یه موجود سوسمار مانند بودیم که اونم مثل ما زندانی بود. سوسمار قبلا تو ارتش کهکشان بود ولی وقتی فهمید هدف ارباب به جز انتقام چیز دیگه ای نیس از دستورات سرپیچی کرد و برای همین اونو به زندان انداختن. حالا اونم به مبارزه طلبیده شده.

ما از سوسمار پرسیدیم این مبارزه یعنی چی؟

+ شما با یه موجود فضایی مخوف میجنگین که هیچکی تا حالا حتی نتونسته یه خراش رو پوستش ایجاد کنه‌. اون بی رحمه، باهوشه و البته یه وحشی تمام عیار. تو افسانه ها اومده او کابوس کل هستیه‌، یه شیطان تاریک، یه قهرمان که همزمان بزرگترین ضد قهرمان هم هس.

هیچی دیگه. کل زندان پر شد از دوازده تن پشم ریخته شده.

+ منم قراره باهاش بجنگم. نتیجه هر چی که بشه، من به خودم افتخار میکنم. اینکه در حقیقت یه شوالیه آزاد باشی شرف داره به اینکه در نزد دیگران یه مبارز دروغین خونده بشی.

سوسمار دیگه هیچی نگفت، مدتی به سقف تاریک زندان خیره شد، بعد چشماشو بست و تو فکر و خیالاش فرو رفت‌.

حدود نیم ساعت بعد یه ربات کارگر اومد تا برامون آب و کاه بیاره. او اومد داخل و بعد دیدیم که قیافش داره عوض میشه. دیوید مویس بدبخت خودمون بود!

- کسی هویت واقعی منو نمیفهمه‌. برای همین من راحت بین رباتا رفت و امد میکنم. من فهمیدم تو کتابخونه بزرگ قصر که فقط افراد درجه بالا اجازه ورود بهش دارن یه کتاب راجب همین هیولا نوشته شده. مخفیانه میرم اونجا و با دقت کتابو مطالعه میکنم تا نقطه ضعفای هیولا رو بشناسم و بهتون بگم‌.

بعد بشقاب کاه رو اورد جلو، کاه روشو کنار زد و ما دیدیم که زیر این تپه کاه، یه غذای شاهانه وجود داره و بوی خوبی هم داشت.

- اینم از رستوران کش رفتم. خودتونو تقویت کنین.

بعد صدای قدم یه ربات دیگه شنیده شد که میگفت چرا دیر کردی؟

دیوید مویس بدبخت سریع شکل ربات شد، با صدای بلند جواب داد: چیزی نیس این زندانیا غذا رو نمیخوردن به زور دادم دهنشون.

+ مگه مهمه که میخوان بخورن یا نه؟ فقط بذار و برو.

- گفتم شاید قبل از اینکه هیولا بکشتشون از گشنگی بمیرن(خنده)

دیوید مویس بدبخت چشمکی به ما زد و از سلول بیرون رفت. 

خدا خدا میکردیم موفق بشه اطلاعات کافی رو جمع کنه‌. بزرگترین نبردی که تا حالا داشتیم تو راه بود(البته اینکه اولین نبرد زندگیمون بود هم بی تاثیر نیس) تو میدان مبارزه، همه چی به این بستگی داره که بکشیم یا بمیریم. دیگه هیچی مهم نبود. سرنوشت، مثل یه کلید طلایی تو مشتمون بود. یا به درستی ازش استفاده میکردیم یا به ضررمون تموم میشد. یا صفر یا صد!

ادامه دارد...