الکس دلپیرو؛ افسانه بانوی پیر و یک جنلتمن؛ چهل و سه ساله شد...

نوشته های داخل رمان و افسانه ها ناخودگاه به صدا در آمدند، خودشان میخوانند، عجیب شده، بسیار عجیب، صدای کلمات در افسانه ها خودشان را باز میخوانند، مگر چه اتفاقی افتاده،؟ چه روزی است؟ تقویم نشان داده، امروز زادروز تولد پینتوریکیو است، پس همه چی عادی می باشد ، آرام و آرام، این صدای کلمات نیست! این صدای خدا است که دارد افسانه الکس دلپیرو را برای چهل و سومین بار تعریف می کند.

الکس من، دیدی داری پیر می شوی، امروز ناقوس ها سر صدا برپا کردند، زنگ ها به صدا در آمدند، آن ها نگران هستند؛ مگر مارادونا نگفته بود تو هیچ وقت پیر نمی شوی؟ الکس من ؛ چرا پیدات نیست، مگر نگفته بودی هرگز بانوی خود را ترک نمی کنی؟ مگر تو نگفته بودی یک جنتلمن واقعی هرگز بانوی خودش را ترک نخواهد کرد؟ چرا باید بانوی پیر جنتلمنش را در قامت پیراهنی دیگر ببیند.