افسونگری در دهکده مقعر ما فوتبالیها نیازی به کلامی شیوا، چشمان زیبا و رایحهای خوش بو ندارد. ولایت ما با یک دلبر قد کشید. نه تنها شبها که سحر، سر ظهر و قبل از اذان و خزان و بهار هم از کوچهاش گذشتیم. نازش را کشیدیم. مهتابها با او هم آغوش شدیم. روی نازش خراش برداشت، شیشه شکست و نفرین شد اما آن توپ چهل تیکه با کوچهای و ولایتی کلاغ پر بازی کرد و کسی را به گناه ننداخت. اگر پدری هم درد داشتیم زخمهای سر زانو مرهم داشت و اگر او خسته تر از یک عشق ۹۰ دقیقهای بود، زخم زبانهایش را به جان میخریدیم برای یک عشق بازی کوچک به نام گل کوچیک.
جامعه عشاق ما به قول مولانا اندک اندک میرسد. چشمان منتظرمان دوخته میشود به ساقهایی که پریدنی تر از ما بود. شهوت و خیانت واژههای غریب ولایت ما است. کانتونا زن را قابل جانشین اما تیم مورد علاقه را غیر قابل تعویض میداند.
حکایت جام جهانی سوا از معادلات دل و دلبری است. اگر ۴ سالی یک بار زمانه ماشین و هوش مصنوعی نگاهی به قلب ملیتی بیاندازد، بلیط سعادت را میزند به نام ملتی ۸۰، ۱۰۰ یا ۵ میلیون نفری. حالا سرزمین دیوانههای دوست داشتنی پروانهها را فرا خوانده برای سوختن. پرواندگی برای تیم ملی شاعرانگی زیبایی دارد. مطمئنیم که هر ایرانی ۲۷۰ دقیقه را برای فرزندان و برادرانش وقت دارد.

یوزپلنگی که روی لباس خاکی ملی پوشان نقش بسته شاید حکایت از نایاب بودن جنس ناب ایرانی میدهد. دل بستیم به جوانانی که شاید مانند یوزپلنگ نایاب اما هنوز باشند. مردانه بجنگند. در آینه ما ملت خسته را ببینند. رعد صدایشان، شاید از بند و بلا آنها را بگذارند و پس از بازی با بوسنی، بوی خدا را شنیدیم و حاجاتمان روا شد. این بار شاید آنها بدون عقاب و غزال تیز پا رویای صادقانه ما باشند.
زیر چشم عشق کوچه بغل دستی را هم زیر نظر داریم. آنها که با بودای کوچک، دست خدا، قیصر و خرگوش چاق دل تاریخی را بردند و حالا منتظریم در رنگین کمان برزیل، محبوبمان رنگ نبازد. با همه این اوصاف کیست که نداند که ۱۱ سپید پوش ایران نگین آسمان برزیل خواهند بود. جنگجوهای که با یک دعای خیر مادر امیدواریم لباسشان آب برود اما آبرویمان نه!



