?
لب خندان تو، برق چشمان تو، برده قرار از دل عاشق زارم با من بینوا بیش از اینم جفا دگر مكن یارم ای گل ارغوان،همچو سرو چمان ای در شب تار من روشنایی بت چین و ختن، روح و جانی به تن، دل می ربایی آتش زده ای بر دل، وای از من و آه از دل زندگی بی تو شده بی حاصل دل شده مجنون چه كنم با دل مستم زنگاه تو، زان چشم سیاه تو حبیبم! افتاده به چاه تو،صنما! سرگشته راه تو از عشقت آرام جان، شده ام شیدای زمان من ز سودای وصل تو، گشته ام رسوای جهان رفت از دستم اختیار، بردی از من صبر و قرار در شب و روز تار من، مه و خورشیدی ای نگار
?محمدجواد ضرابیان



