رسول بهروش
تقارن عجیبی است؛ درگیری رییسجمهوری آمریکا با یک خبرنگار در ینگه دنیا و درگیری کادرفنی تیم ملی ایران با یک خبرنگار در تهران. دو پرونده که هر کدام در موقعیت جغرافیایی خودشان خبرساز شدند، اما دو سرنوشت کاملا متفاوت پیدا کردند. همین تفاوت در جزییات است که تفاوت در کیفیت زندگی و نظام اجتماعی را میسازد.
*****
حتما میدانید که در نشست خبری هفته گذشته رییسجمهوری آمریکا، خبرنگار شبکه تلویزیونی سیانان در مورد قوانین مهاجرتی آمریکا سوالی مطرح میکند که پرسش او به مذاق دونالد ترامپ خوش نمیآید. ترامپ دستور میدهد میکروفن را از دستش بگیرند و پس از آن مجوز حضور این خبرنگار در کاخ سفید را ابطال میکند. این شوکی است به جامعه رسانهای آمریکا؛ طوری که همه دست به دست هم میدهند و حتی رقیب سیانان یعنی فاکس نیوز هم که بسیار به ترامپ نزدیک است، در این فقره جانب همکاران رسانهایاش را میگیرد. سیانان به دادگاه شکایت میکند. دادگاه به سود این شبکه رای میدهند و نهایتا دو روز پیش خبرنگار محترم یعنی آقای «جیم اکوستا» فاتحانه به کاخ سفید برمیگردد؛ آن هم در لحظات پرشکوهی که دهها عکاس مشغول ثبت لبخندهای پیروزی او بودند. همه آن عکاسهایی که از اکوستا در قامت یک قهرمان استقبال کردند و همه آن خبرنگارانی که در این پروژه حامی او بودند، این پیروزی را از آن خودشان میدانند، چون میفهمند که از این به بعد همه باید در برخورد با آنها مراقب رفتارشان باشند؛ حتی رییسجمهور آمریکا که شاید به جهاتی قدرتمندترین و پرنفوذترین آدم دنیا باشد. ما این سر دنیا میگوییم «مرگ برآمریکا»، اما بازنشر همین یک خبر از آن سر گیتی کافی است تا مخاطبان این شعارها به تردید بیفتند در مورد کشوری که رییسجمهورش مثل آب خوردن محکوم میشود و بعد از شکست قضایی در برابر یک خبرنگار، به ناچار توییت میکند: «من که خودم طرفدار آزادی بیانم...!» این است که میگویند به عمل کار برآید.
حالا برگردیم به ایران؛ به جایی که مربی خارجی تیم ملی به خاطر شکست تیم باشگاهی کشوری که در آن مشغول به کار است مشت خوشحالی گره میکند، اما وقتی یک خبرنگار برای پرسوجو در این مورد به او نزدیک میشود، دیگر مربی خارجی تیم به سمتش هجوم میبرد، او را فحشکش میکند و موبایلش را روی زمین میاندازد. حتی ترامپ هم با همه ترامپ بودنش فقط دستور داد میکروفن را از دست خبرنگار بگیرند، اما در ایران تا کتک نزنی که اصلا بدنت گرم نمیشود! اگر در آمریکا دادگاه به سرعت پای کار میآید و رییسجمهور زیادهخواه را سر جایش مینشاند، اینجا فدراسیون اول 24 ساعت سکوت میکند و بعد در بیانیهاش همه کاسه و کوزهها را سر خبرنگار میشکند؛ اینکه او در منطقه ممنوعه حضور داشته، برای پرسیدن سوالش اصرار کرده و سایر قضایا. دوستان حتی مشاور رسانهای فدراسیون فوتبال قطر را هم که افشا کننده شادی مربی تیم ملی بعد از ناکامی پرسپولیس بوده به باد بد و بیراه میگیرند و به او لقب «کارشناس بیبیسی» میدهند. یعنی کارشناس بیبیسی که باشی دیگر کر و کور میشوی و مشت گره کرده را هم حق نداری ببینی. حالا بگذریم که همین فدراسیون به محمد تقوی که سابقه همکاری با بیبیسی را دارد کارت مربیگری در لیگ برتر هم میدهد. این داستان مالهکشان ایرانی است، برای خبرنگاری که فحش خورد، تحقیر شد و حالا معلوم شده تقصیر از خودش بوده است.
*****
اصلا بیایید فرض کنیم خبرنگار اشتباه کرده. بالاتر از آن، بیایید تصور کنیم خبرنگاران ما مثل آنها حرفهای نیستند و اساسا راه گم کرده و آبکی و بیسوادند؛ آیا باز با تمام اینها یک دستیار گمنام خارجی میتواند به خودش اجازه هتک حرمت از او بدهد و از پشتیبانی همه مسوولان ارشد کشور میزبان برخوردار شود؟ شاید پزشکان ایرانی هم به خوبی پزشکان فرنگستان نباشند، اما این دلیل نمیشود که اگر دکتری در ایران برای مریضش قرص نوشت، بیمار طغیان کند و بگوید: «نمیخورم، چون تو بیسوادی.» شاید پلیسهای ما به ورزیدگی و حتی سلامت پلیسهای خیلی از دیگر کشورهای جهان نباشند، اما این بهانه خوبی نیست برای اینکه مجرمان به فرمان «ایست» آنها توجه نکنند. اگر قرار است دنیا روی حساب باشد و سنگ روی سنگ بند شود، باید حواسمان به جایگاهها باشد و هزینه حفظ آنها را -هر چقدر هم که سنگین باشد- بپردازیم. اگر هم چنین قراری نیست و منفعتمان در آنارشیسم و هرج و مرج است، چه بهتر که همین بلبشو برقرار باقی بماند و سرمربی تیم ملیمان را بالاتر از رییسجمهور آمریکا ببینیم.



