#داستان_کوتاه :  سکانس اول : سرباز اول، مروان فلینی:  همه چیز از موهای رئیس شروع شد. چند هفته بود ک تحت فشار بودیم و هیچ چیز سر جای خودش نبود حتی توپ های لعنتی که هفته ها بود نمی خواستن تو دروازه  ی تیم رقیب برن. کسی اعصاب نداشت از همه مهم تر رئیس بود که وقتی چشمام به چشماش می افتاد قلبم تندتر می زد هم دوسش داشتم هم ازش می ترسیدم هم نمی خواستم ناامیدش کنم چون به من خیلی فرصت داده بود اون روز دیدم رئیس آماده جنگ شده مثل وقتی هایی ک کار گره می افتاد همون کار همیشگی شو کرد. آخرای نوامبر بود و هوا خ سرد شده بود اما با این وجود موهاشو کوتاه کرد منم تصمیم گرفتم دل از موهام بکنم و کوتاهش کنم. یکانس دوم: سرباز دوم ، داوید ده خیا اوضاع خوب نبود تیم داشت از هم می پاشید و ما برا هفته ها خوب نبودیم تماشاچی ها بی حوصله بودن و هر توپی ک ب سمتم می اومد گل می شد امارها خراب بود و این هوای سرد و دل های سرد و چشمای سرد هوادارا خ ناامیدکننده بود اصلا ناامید بودم رئیس و دیدم ک مثل همیشه جوری وارد اتاق کنفرانس می شد ک انگار برا شکست ی کشور وارد میشه جوری حرف می زد ک انگار اخرین بازی عمرمونو قرار انجام بدیم و من مثل همیشه نمی خواستم ناامیدش کنم با دیدنش متوجه تغییر شدم اون خسته نمی شد ازهیچی و فقط ب برد فکر می کرد این بود ک موهاش کوتاه تر شده بود و سفیدتر چند وقت پیش مسبب این سفیدی و بچه های تیم خطاب کرد نمی خواستم هیچی برام مهم باشه حتی این موهای لعنتی. بلاخره با دیدن رئیس تصمیمو گرفتم و از دستشون خلاص شدم. سکانس سوم: نبض بازی سرباز دوم زمین شدم دید چندانی نداشتم اما دیدم ک توپ خ فاصله گرفته و داره می ره سمت کنج دروازه ما. وقتش بود ی کاری کنم با اینکه چند ثانیه ای و ب خاطر نبود دید کافی و شلوغی از دست داده بودم با دو تا پرش درجا خودم و رسوندم ب کنج دروازه و توپ و از رو خط دراوردم اوضاع ی کم اروم شده بود و تو دلم قند اب می شد ی کار درست انجام دادم. سکانس اخر: دست جادویی و شوت دیر هنگام تو محوطه بودم توپ ب من رسیده بود و صدای مربی و فریاداش دیوونم کرده بود می خواستم جونمو امشب براش بدم ۹۰ دقیقه تو زمین بودم تو فکر این بودم ک بعدش چی میشه و چ طور تو چشماش نگاه کنم و اون تمرینای خوب و بی جواب بزارم نمیتونستم این نامردی و در حقش بکنم دست ب کار شدم از دستم برا جلو انداختن توپ ی کمک کوچیک گرفتم و شوت زدم با این ک دیر شده بود اما توپ ناامیدم نکرد و رفت تو دروازه از خوشحالی فریاد زدم و دوئیدم تا جایی ک نفس داشتم اون قدر ک تو بغل گرفتمش باید آرومش میکردم عاشقشم. نوشته: فروزان