سوم آذر 1371 هم مثل دیروز های دیگر به سرعت برق و باد گذشت ، باید باور می کردیم که یکی از درختهای ایستاده فوتبال با همه تناوریش و میوه کمیاب و شیرینش (اخلاق) باید جان به جان آفرین تسلیم می کرد، میوه ای که این روزها به طعم و رنگ و لعابش در فوتبالمان سخت نیاز مندیم ، گفتند ناراحتی کلیوی او را تسلیم کرد ولی من باورم نمی شود، چیزی که او را تسلیم کرد جز منیت من و ما نبود که به دنبال حب جاه و تشکیل باند به جای تیم باید قویترین آدم معرفت و اخلاق را از پیش رو بر می داشتند ، چقدر سخت است مثل تن دادن به هوا وارونگی عمدی که رنگ از روی آسمان آبی بگیریم و برای ماندن لحظه ای خود با گلوی سوخته و کمبود اکسیژن دلخوش به این شویم که ناممان بر سوتیتر روزنامه های آن زمان حک شود بدون آنکه بدانیم و بفهمیم وقتی اخلاق را قربانی می کنیم در حقیقت این خود ما و چندین نسل بعد ما است که قربانی می شود، لعنت بر آب های گل آلود که ماهی های قرمز کوچولو را به چنگ گربه می اندازد، حالا گربه های فوتبالی زیاد شده اند !! کار از دریغ و افسوس گذشته است ، خیلی ها سوار بر خر مراد ترکتازی می کنند و در سایه های شوم نتایج زود گذر ، خود را از سایه ای به سایه ای دیگر می اندازند ولی هیچکس از خود نمی پرسد او کجاست؟ کجا رفت؟ چرارفت؟ و رفتنش را چه کسانی تعجیل کردند که جز دریغ نمانده که امروز جای معلمینی همچون او در عرصه فوتبالمان خالی است که هیچگاه به جز یک ساک ورزشی و زیر پوش و مسواک و خمیردندانش را به مسابقات نبرد و نیاورد تا از منزلتش سو استفاده نکند و یا الگوی خوبی برای بازبکنانش نباشد که صد البته نگاه نافذش شیر را به عقب می راند و صلابت و قطعیت زبان و تصمیمش هیچ روباهی را به کومه راه نمی داد و جز با حربه تبانی نمی شد او را از میدان به در کرد که تبانی کنندگان در آتش خود برافرخته سوختند ولی او و نامش در اوج فوتبال پاک همچون گوهری درخشان می درخشد که با گذشت سالیان سال قوت و عظمتش فزونی خواهد یافت . و هرگز از ذهن مردان و زنان راستین ایران پاک نخواهد شد.

بالای کوه منتظر یکی از ما بودی! من لاک پشت بودم رقیبم خرگوش وقصه این بار به آن پایان پند آمیز ختم نمی شد.