ریشه های مشترک و وام واژها بین زبان های مختلف بویژه هندروپاییها بسیار جالب و جذاب است.

از مهمترین این روابط، روابط فارسی کهن و سانسکریت است.

در این مطلب که پیدا کردم به بررسی واژه ی شاه در زبان های کهن هندروپایی پرداخته شده:

 

 

در زبان پارسی واژه ی «شاه» بسیار بکار برده می شود. واژه ی «شاه‌» در زبان پارسی به معنای ‌«بزرگ‌» و ‌«برجسته» است. در زبان پهلوی ساسانی (پارسی میانی) نیز درست مانند پارسی امروزی این واژه را ‌«شاه» می گفتندکه از زبا‌ن «سنسکریت‌» ریشه گرفته است ودر آن زبان «شا‌س» گفته می شد(قاعده ی تبدیل س آخر به ه در پارسی میانه به بعد) و در اوستا هم «ساستر» بوده که پسوند ‌«تر» به واژه ی ریشه ای «ساس‌» افزوده شده است.  ‌«ساستر‌» در زبان سنسکریت درکاربرد ‌«راننده‌» و «راهنما» بکارمی رفته و پیش از آنکه این واژه از سنسکریت به زبان پارسی کهن بیاید. ایرانیان کهن، به«بزرگ و سرور» «خشَتَرِه‌» هم می گفتند که این واژه نیز از ریشه ی سنسکریت ‌«کشَتَرَه» گرفته شده بود.  ‌«کشَتَرَه» یعنی کسی که از تیره «کشَتَر‌ی» است و چون این تیره همیشه درکارهای لشکری و مردمی، فرمانروایی و سروری می کردند،رفته رفته واژه ی «کشَتَرَه» به معنای «فرمانروا و رهبر وبزرگ» بکار رفت.  بر این پایه واژه ‌«کشَتَرَه» به ‌«خشَتَره» و سپس به ‌«شاستره‌» و ‌«شاستر» ‌و «شاس‌» و «شاه» دگرگون شد و چون این ‌«بزرگ» همه ی کارهای تیره ی زیر فرمان خود را سرپرستی می کرد ، واژه ی ‌«شاه‌» درکاربرد: ‌«فرمانروا، رهبر، همه کاره و خدیو» برای او بکار رفت.  فراموش نکنیم که از واژه «خشَتَره‌» شاخه ی دیگری هم روییدکه ‌«خسرو» نام گرفت و پیشنام شاهان ساسانی بود. (برخی از واژهشناسان ریشه ی واژه ‌«خدو» را ‌«هوسِرو» نوشته اند. در جایی که ‌«هوسِرو» ریشه ی واژه ‌«خسرو» است.) برخی دیگر از واژه شناسان برآنندکه واژه ی ‌«کشَتَرَه» یک واژهپیوندی است واز دو بخش (کشه + تره) پدید آمده ودر زبانسنسکری‌ «کشَه‌» به معنای ‌«ویرانی‌» و پسوند «تَرَه» نیز از ریشه‌ «تَری» درکاربرد ‌«نگهبانی» و‌ «نگهداری» (محافظت) است،  پس ‌«کشَتَره» یعنی کسی که سرزمین و مردم زیر فرمان خود را از «ویرانی و تباهی‌» نگهبانی کرده، به دور می دارد. با این همه واژه ی ‌«شاه» از دوران کهن تا امروز دارای یک معنای گسترده و همگانی است یعنی «بزرگ‌» و هرگاه خواست ایرانیان کهن کسی بودکه تاج بر سرگذارده وکشور را زیر فرمان گرفته داشت، به او «شهریار‌» می گفتند و واژه ی ‌«شاه» صفت او بود. (یعنی : بزرگ و سرور) همان گونه که در ساخت های بیشماری که در زبان پارسی هست، همه جا واژه ‌ «شاه‌» یعنی بزرگ.  

مانند:شاه توت، شاه بلوت (بلوط)، شاهباز، شاه بوی (عنبر)، شاه بیت، شاهپر ، شاهراه، شاهرود، شاهکار، شاهنامه، شاهباغ، شاهنواز. شاه تره، شاهانه، شاه پسر، شاه پسند، شاهرخ، شاهسوار، شاه فنر. شاه پرک (شاپرک) و...

درباره ی معنای راستین «شاهنامه» نیز همین است.