شب های روشن . فیلمی از فرزاد مؤتمن. ساخته ی سال 1381.
داستانِ استاد دانشگاهی هست که تنها زندگی میکنه. یکی از شبها دختری رو می بینه که یه ماشین مزاحمش میشه. استاد اون دختر رو نجات میده. اون دختر از یکسال قبل قرار گذشته که چهار شب توی یه خیابون منتظر پسری بمونه تا پسر بیاد دنبالش. استاد با دختر دوست میشه و ارتباط عاطفی باهاش برقرار میکنه. و امیدواره که پسر هیچوقت نیاد. فیلم از لحظات عاطفی و افکار اون استاد نسبت به دختر شکل میگیره. شب چهارم که دختر میره سر قرار وقتی استاد داره امیدوار میشه که پسر نیاد سر قرار, ناگهان در دل تاریکی شب پسر پیداش میشه و دختر رو صدا میکنه. استاد ناامید و تنها به درون کافه پناه میبره. و غم دلش رو فرا میگیره. ناگهان سر و کله ی دختر پیدا میشه و روبروی استاد میشینه. اشک چشماش رو فرا میگیره و میگه شعری بخون..
استاد شروع میکنه;
دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم وزین غم
نبودهست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندانکه یکسو نهی آشنایی



