کلاس سوم دبستان بودم، تنها یک کودک؛ کودکی که رویاهایش هرچند کوچک اما پر از امید و زیبایی بود، بچه بودم اما می خواستم آرزوهایم را حفظ کنم، می خواستم تا لحظه آخر بدون اینکه دوست داشته باشم بفهمم دیگران چه می گویند یا چه فکری می کنند خیال کنم که ما هم می توانیم... بازی برگشت ایران و استرالیا بود، هرکاری کردم نتوانستم خانه بمانم و به مدرسه نروم؛ بازی در سالن مدرسه از یک تلوزیون 21 اینچ ناسیونال پخش می شد، ایران 2 بر 0 عقب افتاده بود، همه نا امیدانه، بزرگ تر ها بد تر. آمدم درون حیاط و روی سکو نشستم، باور کنید تنها فکرم این بود که ما گل می زنیم و می بریم، بچه بودم، شاید چیز زیادی از فوتبال نمی فهمیدم اما رویایی داشتم، رویایی پر از زیبایی و شکوه. ناظم مدرسه آمد، به او گفتم آقای شفاهی، من مطمئنم که امروز جشن خواهیم گرفت، من مطمئنم امروز برنده خواهیم شد. آقای شفاهی نگاه مایوسانه ای به من کرد و گفت تو یک بچه ای! تنها نیم ساعت بعد، رویای من و شاید خیلی از کودکان آن روز به واقعیت تبدیل شد، روزی فراموش نشدنی. دوست دارم صادقانه و ساده مثل همیشه با شما دوستانم صحبت کنم، تیم ما اردوی مناسبی نداشت، آمادگی و برنامه ریزی دقیق صورت نگرفت، بازیکنی نداریم که در حد جهان نامش شنیده شود، لباس هایمان آب می رود، مثل همیشه دستهایمان پر از خالیست؛ اما هنوز چیزهایی برایمان باقی مانده، هنوز هم می توانیم تصور کنیم که شب پس از بازی سرشار از شادی و سرور هستیم، هنوز هم می توانیم کودکی کنیم و رویایمان را به دست خدا بسپاریم. می توانیم امید داشته باشیم، دوست داریم اگر همه دنیا به ما بگویند تو هیچی نداری، با تمام قدرت جلویشان باستیم و نشان دهیم رویاها هیچوقت نمی میرند. بیاید خودمان به دست خودمان آرزوهایمان را نابود نکنیم، بیایید تنها چیزی را که برایمان باقی مانده از بین نبریم، تا لحظه آخر امید را زنده نگه داریم، باور کنید به کسی ربطی ندارد ما چه شکلی بازی می کنیم، دفاع می کنیم یا حمله، باور کنید که ما هم می توانیم، ما هم می توانیم پیروز باشیم، می شود خوشحال بود، می شود بر سختی ها غلبه کرد، حتی با دست های خالی. امشب ساعت یازده و سی دقیقه یک کشور درون میدان قرار خواهد گرفت، یک نام، نامی بزرگ که همه ما جانمان را هم برایش فدا می کنیم. امشب ساعت یازده و سی دقیقه کلید رسیدن به رویاهای کودکانه روشن می شود، امشب، همه ما امید را زنده نگاه می داریم و به تنها به این فکر می کنیم که ما هم خواهیم توانست... باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست، رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...