سه گانه تام و جری
قسمت اول: ناحیه تفکر
× حرفای من + حرفای تام - حرفای جری
طبق جریانی که تو سه گانه شازده کوچولو گذشت, یه گربه و یه موش به کمک احتیاج داشتن که حل این مشکل به شاهکار خلقت سپرده شد. پس یه شب تو اخر هفته به طرف ادرس خونشون راه افتادم.
رفتم و رفتم تا رسیدم به محله ای که خونشون اونجا بود. یه تابلوی بزرگ گذاشته بودن و اسم محلشونو روش نوشته بودن. محله خوشبخت ها!
تو کوچه و خیابونای محله که میرفتم, همه جا پر از گربه و سگ و سنجاب و گوزن و فیل و... بود که تو جاهای مختلف با هم زندگی میکردن. اثری از یه خونواده یا حتی یه جنس مخالف بینشون نمیدیدم. چند تا گربه و کفتار که تو یه کارتون بغل یه خیابون بودن منو دیدن و به طرف من هجوم اوردن و دست و پامو گرفتن.
همه خیره نگاهم میکردن. یکی از گربه ها دور دهنشو لیس زد و گفت لطفا بیا پیش ما خوشحال میشیم
همه داشتن به زور منو تو کارتون میبردن
× صبر کنین
همه توقف کردن و نگاه کردن
× شما خیلی خام و بی تجربه هستین یا حداقل اینطوری نشون میدین. چرا همین الان که منو دیدین میخواین ببرینم?
همه گیج و منگ به هم نگاه کردن و بعدش به من.
× گوش کنین. الان من کاری دارم که باید انجام بدم. دو نفر به کمک من نیاز دارن و من میرم یه کار خیر انجام بدم. اینجوری برای همه بهتره. هم مشکل اون موش و گربه برطرف میشه و هم شما بهتر و بیشتر از اونچه که الان فک میکنین لذت میبرین. چون من میرم و شما منتظر من میمونین و مشتاق برای برگشتن من و هر چی این انتظار بیشتر بشه با برگشتن من همه چی شیرین تر میشه و همه بیشتر لذت میبرن.
منو ول کردن. یکی دیگه از گربه ها دستاشو به هم مالید و گفت قبوله. منتظریم.
با اونا عاشقانه وداع کردم و به راهم ادامه دادم. بالاخره خونه رو از راه دور دیدم. خونه مجللی بود. رفتم پشت یکی از دیوارای خونه قایم شدم تا فک کنم چجوری وارد خونه بشم.
بعد از چند دقه که فکرای مختلفی به ذهنم رسیده بود در پارکینگ خونه باز شد. صاحب خونه یه زن چاق و بی ریخت با لباس شیک و مجلسی بود. زنه که رفت سوار ماشینش بشه من از پشت سرش وارد پارکینگ شدم. دیدم پارکینگ مستقیم به یه راهرو ختم میشه. جینگی رفتم تو راهرو و از پله ها بالا رفتم. نصف پله ها رو که بالا شنیدم در پارکینگ بسته شد و ماشین حرکت کرد. نفس راحتی کشیدم و پله ها رو تموم کردم. در پذیرایی اصلی رو دیدم.
در قفل نبود. بازش کردم و وارد پذیرایی شدم. هیچکی نبود و خیلی خلوت. یهو از دور صدای شکستن ظرف اومد و صدای دویدن دو نفر به دنبال هم رو شنیدم. اونا وارد پذیرایی شدن, منو دیدن و از حرکت ایستادن.
من نقشه رو نشونشون دادم
× اینو شازده کوچولو داد دستم. من شایستگی لازم رو برای رفع مشکل شما دارم
- اوه تام عزیز فرشته نجات اومد. نگاه کن این زیبایی طبیعتو.
+ اره جری جون. فک کنم وقت ازادی فرا رسیده.
خیلی تعجب کردم که اینا چرا انقدر صمیمی با هم برخورد میکنن.
رفتیم تو اتاق و تام در رو بست.
× اممم... شما اینجا تنها چیکار میکنین? اصن این محله چرا اینجوریه?
- همه از تلخی روزگار خوردیم.
× خب چرا?
+ راستش من و جری قبلا زن داشتیم و ما چهار تا گربه و موش تو خونه یه خونواده خیلی پولدار زندگی میکردیم. اونا نوکر و خدمتکارای زیادی داشتن و ما هم خدمتکارشون بودیم. ما چهار نفر مسئول تمیز کردن کف اشپزخونه و اتاقا بودیم. یه روز که من و جری اتاقا رو تمیز کردیم و همسرامون تمیز کردن اشپزخونه رو خیلی زودتر از ما تموم کرده بودن, بعد از تموم شدن کارمون دیدیم که اونا میخندن و از یه چیزی خوشحالن. ما علت رو پرسیدیم. جولیا زن جری گفت که من و ملیندا یه فکری داریم. میخوایم به جز تمیز کردن اشپزخونه و اتاق مسئولیت درست کردن غذا, منظم کردن کتابخونه و شهر بازی, تزیین اتاق ها و... رو هم به عهده داشته باشیم. اینجوری پاداش بیشتری نصیبمون میشه, هم غذای بیشتری بهمون میدن هم میتونیم ازادانه تر تو خونه بگردیم و جاهای بیشتری رو ببینیم.
- من و تام خودمونو جر دادیم که اینکارو نکنین ما بلد نیستیم و اینکه اینا خدمتکارای مخصوص خودشونو دارن...
+ اما حرف ما رو گوش نکردن و گفتن اگه بهتر از بقیه این کارا رو انجام بدیم مسئولیت این بخشا رو هم به ما میدن. اینجوری شد که از فرداش و صبح خیلی زود رفتن سر پخت غذا و تنظیم کتابا و... و همه چیو خراب کردن. کل کتابخونه ریخت هم و کتابا پاره پوره شدن, اشپزخونه رو سوزوندن و کلا وضع خونه رو ریختن به هم. نتیجه هم این شد که ما از خونه اخراج شدیم.
- و اینجوری دو تا زن زندگی ما رو نابود کردن. ما از اونا جدا شدیم اما چه فایده وقتی که به جز خیابون نشینی کاری نمیتونستیم بکنیم و زندگی نداشتیم. شاید به زور هر دو روز یه ذره غذا کش میرفتیم و میخوردیم ولی گرسنگیمون برطرف نمیشد و ما تو فقر بودیم. زنا همینجورین, اروم اروم تو رو میکشن.
+ بعد از چند ماه که وضع همینجوری گذشت, یه زن با سگش تو خیابون رد میشدن. سگه ما رو دید و به زن نشونمون داد. اینجوری شد که این زن که صاحب همه ما حیوونای محله هس ما رو اورد تو خونش و مثل سگش به طور ویژه از ما نگهداری کرد.
× این همه حیوون چجوری اومدن اینجا.
- به دلایل مختلفی. ولی یه دلیل مشترک که هممون داریم اینه که از طرز فکر اشتباه جامعه خسته شده بودیم و هر کی این محله رو پیدا میکنه میاد اینجا تا از تلنگرهای مردم در امان باشه و دور از تفکرات پوسیده و عقب مونده زندگی کنه و کمبودهای خودشو اینجا جبران کنه. در ضمن جای جنس مخالف اینجا نیس و اونا یه محله جدا برای خودشون دارن!
× اوهوم. اونوقت چرا اینجا دنبال هم مثل دو تا دشمن میدویدین و وقتی منو دیدین با هم رفیق شدین?
+ ما که نمیخوایم همدیگه رو بکشیم. دنبال هم میدویم, همه چیو به هم میریزیم و سرگرم میشیم تا وقتی که یه نفرمون شکست بخوره یا تسلیم بشه? اونوقت فرد بازنده میخوابه و اون یکی ترتیبشو میده.
× حالا کدومتون بیشتر باخته و خوابیده?
- فک کنم تو قسمتای کارتونمون معلومه کی بیشتر بازنده هس.
تام یه پس گردنی محکم به جری زد.
× جالبه. ولی نگفتین مشکلتون چیه. با توجه به حرفاتون الان باید زندگی خوبی داشته باشین. پس...
+ زندگی خوبی داشتیم. تا یه سال همه چی شاهانه و درجه یک بود. اما مردم کوته فکر از این محله به پلیس شکایت کردن و پلیسم اومد به صاحب خونه گفت که زود حیوونا رو از اینجا جمع کنه. صاحب خونه هم بهشون گفت که اینجا برای منه و من میخوام همه به خواسته هاشون برسن و کسی تو کارشون دخالت نکنه. اما پلیس این چیزا رو نمیفهمید, سگ مهربون زن رو گروگان گرفت و یکی از سگای شکاری مخوفشو به جاش فرستاد خونه که الان هم تو طبقه بالا خوابیده. پلیس اینجا رو به حسگر ضد حیوون مجهز کرد تا ما نتونیم از اینجا فرار کنیم و هر وقت از پذیرایی رد بشیم, سگ شکاری میفهمه و دنبالمون میکنه. بعدشم پلیس همه رو تهدید به مرگ کرد و گفت اگه به حرفشون گوش نکنه همه چیو از زن میگیره.
سکوت نسبتا بلندی حکمفرما شد.
- الان هم ما نمیدونیم چیکار کنیم. یه روز شازده کوچولو که از سیاره دیگه اومده بود اینجا مهمون شد و ما موضوع رو بهش گفتیم و ادرس رو دادیم دستش. حالا از تو میخوایم کمکمون کنی. لطفا.
با التماس و اندوه عمیقی به من خیره شدن
دستشونو گرفتم.
× نگران نباشین. شاهکار خلقت اینجاس...
ادامه دارد


