نمی دانم باید از چه چیز بنویسم. همیشه وقتی به این صفحه می رسیدم از ابتدا تا آخر کلمات به ذهنم می آمدند. امروز اما نه. در روز های گذشته انقدر خودم را در اتوبوس دیده ام که یارای نوشتن نداشتم. افرادی که در آن اتوبوس سوار شدند اما پیاده نشدند همگی از نخبگانی بودند که در کنکور سراسری که سالیانه میلیون ها انسان را در بیرون و داخل گود درگیر می کند، رتبه های عالی کسب کرده بودند.
دو تن از دوستان و همکاران من در آن اتوبوس برای همیشه از بین ما رفتند. بی انصافی تمام است اگر تنها بگویم برای دو دوست و همکارم داغ دار هستم و تنها اسم آن ها را ببرم اما چون در رشته دامپزشکی تحصیل کرده ام و کم لطفی ها و سختی این رشته را می دانم، می خواهم با افتخار و تاثر نام دو دوستم را ببرم. علی حسین زاده و محمدرضا فضیلتی نیا دو دانشجوی رشته سخت و مهم دامپزشکی بودند که ترجیح دادند دنیا را از وجودشان محروم کنند.
فردا من و ما فراموش می کنیم که آن اتوبوس چه کسانی را ازمان گرفت. این را می نویسم که یادم و یادمان نرود دنیا به اندازه یک ترمز اتوبوس بی وفا و به اندازه یک بیخیالی کوتاه است. نمی دانم باید از چه رییس یا مسئولی انتقاد کنم چون هر کسی که مورد انتقاد باشد، خودش اول از همه می داند.
فردا، وقتی به سر شیفت یا سر کلاس خود رفتید برای دوستان خود اشک نریزید، بکوشید تا اگر روزی فرصتی برای گرفتن دست ها داشتید، جای علی حسین زاده ها و محمدرضا فضیلتی نیا ها خالی نشود.



