طرفداری- مستقیم از کرانه غربی آمریکا می‌آمدیم (فکر کنم سیاتل بود) و برخی از ما از تیم کنار گذاشته شده بودیم. دوست داشتم در تمامی بازی‌ها به میدان بروم ولی وقتی مربی مرا از این بازی کنار گذاشت خیلی احساس راحتی کردم چون بسیار خسته بودم؛ همه به خاطر اختلاف زمانی ناشی از پرواز خسته بودیم. یادم می‌آید کنار رایان گیگز نشسته بودم و هر دوی ما به برخی از بچه‌های داخل زمین بازی می‌خندیدیم.

در جشن افتتاح ورزشگاه جدید اسپورتینگ لیسبون، در دیدار پیش فصل مقابل آن‌ها بازی می‌کردیم و آن روز دیدم که رونالدو چقدر خوب است. برای اسپورتینگ بازی می‌کرد و مقابل جان اوشی قرار داشت. کار شیزی در بین دو نیمه به دکتر کشید چون دچار سرگیجه شده بود. باشگاه رونالدو را زیر نظر داشت و به نظرم پس از آن بازی، مذاکرات را به پایان رساندند. همیشه با شیزی شوخی می‌کردیم که با بازی کردن مثل یک دلقک مقابل رونالدو، باعث امضای قرارداد با او شده است. اگر در مورد شیزی منصف باشیم، او هم مثل همه ما تحت تاثیر اختلاف زمانی قرار گرفته بود.

رونالدو برای آغاز فصل ۴-۲۰۰۳ وارد تیم شد و از همان ابتدا مورد پسند من قرار گرفت. تجسم و نگرش خوبی در قبال خودش داشت. چیزی که بیش از همه مرا تحت تاثیر قرار داد این بود که به او پیشنهاد داده بودند تا به صورت قرضی برای یکسال دیگر در لیسبون بماند اما پاسخ منفی داده بود؛ او مستقیم راهی منچستر شد. به نظرم تصمیم خوب و شجاعانه‌ای بود چون تنها هفده سال سن داشت. پس از تماشای تمرینات او طی چند روز ابتدایی، با خودم گفتم: «این پسر، یکی از بهترین بازیکنان دنیا خواهد شد». این حرف را در جمع نزدم چون همیشه از زود بزرگ کردن یک بازیکن یا زمین زدن او آگاه بودم.

شبیه به یک بازیکن بود؛ باید به این بُعد توجه داشت و او هم همین کار را کرد. زیدان شبیه به یک بازیکن بود و رونالدو هم همین طور. منظورم فرم بدنی و زبان بدن است به همراه مقداری خودخواهی. اما خودبینی او مثبت بود و شخصیتی دوست داشتنی داشت. فراموش کردیم که وقتی اولین بار روی صحنه آمد، به شدت مورد انتقاد قرار گرفته بود. روی تکل‌ها خیلی راحت خودش را زمین می‌انداخت و تمام کنندگی‌اش هم به اندازه کافی خوب نبود. اما باز نباید فراموش کرد که پسرکی ۱۷ ساله بود. من در آن سن در کورک، برای راکماونت در فوتبال پایه بازی می‌کردم. شگفت انگیز بود. به سرعت به یکی از سختکوش‌ترین بازیکنان یونایتد تبدیل شد. بیشتر بازیکنانی که می‌شناختم، سختکوش بودند اما رونالدو این استعداد را در صدر توانایی‌های خود داشت.

روی کین-کریستیانو رونالدو

خوش قیافه بود و خودش هم این را می‌دانست. جلوی آینه غرور داشت. بازیکن بزرگ جثه‌ای بود. اگر برخی دیگر از رفقا در آینه به خودشان نگاه می‌کردند، با خودم می‌گفتم: «باشه، تو هم خوشگلی!». اما رونالدو معصومیت و زیبایی خاصی در خودش داشت. فکر نمی‌کنم هرگز کم کاری کرده باشد یا به آینه بیش از بازی خودش اهمیت داده باشد. همیشه حس می‌کردم که عاشق فوتبال است. هنوز هم بابت زود زمین خوردن پس از هر تکل مورد انتقاد قرار می‌گیرد و البته او به خاطر چشمک زدن پس از اخراج وین رونی در بازی انگلیس مقابل پرتغال در جام جهانی ۲۰۰۶ با بدترین برخورد‌ها مواجه شد. اما فوتبال همین است و او آن را بازی می‌کند. این در سبک بازی بازیکنان خارجی نهادینه شده است که یک خطا بگیرند و یا موجب اخراج یار حریف شوند. این برای آن‌ها طبیعی است و اگر در نزدیکی‌های محوطه جریمه روی آن‌ها تکل زده شود، خودشان را زمین می‌اندازند.

همه داستان‌های گازا و تراژدی‌هایش را دوست دارند اما دیدن این که یک بازیکن به حداکثر پتانسیلش می‌رسد، عالی است. انتقادات بسیاری از رونالدو می‌شد ولی به نظرم مردم کمی از از تقلب خسته شدند و نتیجه گرفتند که او دنبال دست و پا کردن نامی برای خود است. شاید هم زمانی او با دوران مسی بدشانسی به نظر برسد اما مسی برای او یک هدف تعیین کرد: «می‌خواهم بهتر از او باشم».

بازیکنان جوان از انرژی بیشتری برخوردارند و نترس هستند؛ آن‌ها چیزهای مختلف را امتحان می‌کنند. در ابتدای فصل ۴-۲۰۰۳، من ۳۲ سال داشتم و حس یک بازیکن ۳۸ ساله را نداشتم. احساس نمی‌کردم به کنار رانده می شوم ولی می‌دانستم باشگاه مثل یک ماشین است و امثال رونالدوها و رونی‌ها از راه خواهند رسید. وقتی خودم بازیکن جوانی بودم، خروج برایان رابسون و استیو بروس را دیدم. پس اگر به سنی که حالا در آن قرار داشتم می‌رسیدید، همیشه نگاه‌تان به درب خروجی بود. من نترسیده بودم و یا تهدیدی احساس نمی‌کردم. این باور وجود داشت که با رسیدن به ۳۲ سالگی در فوتبال، به انتهای راه نزدیک می‌شوی. یک روانشناس ورزشی که روزی به یونایتد آمده بود، گفت که نزول می‌تواند تدریجی باشد و یا ناگهانی. تنها باید امید داشت که این روند تدریجی باشد.

من به طرز خوبی به کار خود در یونایتد پایان دادم. هنوز بازی می‌کردم و کارم را به درستی انجام می‌دادم؛ از دست خودم شرمنده نبودم. اما دیگر مثل قبل بر بازی‌ها حکمرانی نمی‌کردم. نکته اصلی در مورد بازیکنان سطح بالایی که به باشگاه‌ شما می‌آیند این است که، دوست دارید آن‌ها را تحت تاثیر قرار بدهید. در واقع آن‌ها موظف به تحت تاثیر قرار دادن شما هستند ولی شما هم چنین خواسته‌ای دارید. به همین خاطر وقتی بازیکن سطح بالایی وارد شود، سطح تیم بالا می‌رود. «دوست ندارم فکر کند من بی مصرف هستم. نمی‌خواهم با خودش فکر کند که من در راه خروج از تیم هستم».

نیروی محرکه باشگاه در حال تغییر بود. شخصیت‌های بزرگ جدا شده بودند پیتر اشمایکل در سال ۱۹۹۹ رفت و پیدا کردن جانشینی برای او خیلی سخت بود. فابین بارتز، مارک بوسنیچ، تایبی و روی کارول آمدند. حالا تیم هاوارد را داشتیم. اما وقتی ادوین فن در سار در سال ۲۰۰۵ وارد شد، تازه به معنای واقعی جانشینی برای اشمایکل پیدا کردیم.

درست در بازگشت از مصدومیت رباط صلیبی خودم، در تور پیش فصل آسیایی سال ۱۹۹۸ با پیتر درگیر شدم. فکر کنم در هنگ کنگ بودیم و پای مشروبات الکی هم در میان بود. شبی من و نیکی بات بیرون رفته بودیم و بعد پای میز پذیرش هتل، با پیتر درگیر شدیم. حوالی دو صبح بود. مقداری فحش و ناسزا نثار هم کردیم. برای یکسری کار شخصی به اتاق نیکی رفتم، یک ساندویچ خوردم و بعد از این که از اتاق خارج شدم، دیدم پیتر در آنجا منتظر من است.

در طول سالیان، به دلایل فوتبالی، یکسری تنش‌ها میان ما جریان داشت. پیتر بر سر بازیکنان داد می زد و من حس کردم او برای اعضای تیم شاخ و شانه می‌کشد «مرا ببین!» احتمالا این کار را برای تمرکز خودش هم انجام می‌داد تا حواس جمع باشد. اما وقتی به اعضای تیم می‌گفت: «ببینید باید با چه چیزهایی سر و کله بزنم» حس می‌کردم بیش از حد این کار را انجام می‌دهد. نمی‌گویم از همدیگر خوشمان نمی‌آمد ولی بهترین دوستان یکدیگر هم نبودیم.

گفت: «به اندازه کافی با تو مشکل داشته‌ام. وقت آن فرا رسیده تا مشکل‌مان را حل کنیم»

پس من هم گفتم: «بسیار خب».

سپس درگیر شدیم. انگار ده دقیقه طول کشید. سر و صدای زیادی به راه افتاد؛ پیتر پسر بزرگ جثه‌ای است. صبح روز بعد بیدار شدم. گنگ و مبهم چیزهایی از درگیری یادم می‌آمد. هم اتاقی دنیس اروین بودم و ما چند دقیقه دیرتر به اتوبوسی رسیدیم که به سوی فردوگاه می‌رفت. فیزیوتراپ تیم تماس گرفت و گفت: «کجا هستید؟». دنیس یکی از حرفه‌ای ترین افرادی بود که می‌توانستید با آن رو به رو شوید و به همین خاطر دیر کردن برای اتوبوس، کمی او را بدنام کرد. حس می‌کردید او را با مواد مخدر یا چیزی گرفته‌اند. به همین خاطر با من مشاجره لفظی پیدا کرد.

یادم می‌آید که به او گفتم: «فکر می‌کنم شب گذشته درگیر شده بودم». دستم واقعا درد می‌کرد و یکی از انگشتانم به سوی عقب خم شده بود. در حالی که سوار اتوبوس می‌شدیم، سرمربی ما را سرزنش می‌کرد و اعضای تیم هم از یک درگیری در هتل حرف می‌زدند. همه چیز به من برگشت؛ به درگیری بین من و پیتر.

در طول درگیری، پیتر عینک آفتابی به چشم داشت. هرگز آن‌ها را از روی چشمش بر نمی‌داشت و آن موقع هم هوا خیلی آفتابی نبود. فرود آمدیم؛ یادم نمی‌آید کجا. وقتی تیم برای یک مسابقه به مقصد جدید رسید، دو تن از بازیکنان باید در کنفرانس مطبوعاتی شرکت می‌کردند. و این بار قرعه به نام من و پیتر افتاد.

در همین حال و هوا، نیکی من از من در مورد اتفاقات شب گذشته می‌پرسید. باتی به آن درگیری اشاره کرد و حتی با اشاره به یک داور مشهور بوکس، لقبی هم برای آن انتخاب کرده بود: میلز لین (Mills Lane). در هر صورت، پیتر یقه مرا گرفت و من هم با پیشانی به سر او کوبیدم. ما سالیان سال درگیر بودیم.

پیتر در کنفرانس مطبوعاتی عینک آفتابی‌اش را برداشت. گوشه یکی از چشمانش کبود بود. سوال‌ها سراغ او آمدند:

«اوه پیتر، چه اتفاقی برای چشمت افتاده است؟»

گفت: «چیزی نیست؛ در تمرین شب گذشته یک ضربه آرنج به آن وارد شد».

پیتر اشمایکل-روی کین

و این پایان کار بود. آن تور هشت یا نه روز بعد به پایان رسید و دیگر کسی در این مورد چیزی نگفت؛ هیچ یک از اعضای تیم، هیچکس. دست من خوب شد و کبودی چشم پیتر هم از بین رفت. اما در نخستین روزی که به زمین تمرین برگشتیم، مربی، من و پیتر را به دفترش فرا خواند.

گفت: «شما دو نفر درگیر شده بودید».

می‌دانست دقیقا در کجا درگیر شدیم و فکر کنم به طبقه بیست و هفتم اشاره کرد. گفت که مایه ننگ باشگاه هستیم و این که بابی چارلتون را بیدار کردیم؛ او از اتاقش خارج شده بود و ما را دیده بود.

«چیزی برای گفتن دارید؟»

پیتر دستش را بالا برد: «رییس، می‌خواهم عذرخواهی کنم. کل ماجرا تقصیر من بود. این من بودم که در راهرو منتظر روی بودم. مسئولیت این اتفاق را می‌پذیرم».

سرمربی گفت: «اوه، شما خیلی مسخره هستید» و بعد ما را از دفترش بیرون کرد. پیتر مسئولیت درگیری را پذیرفت که اقدام خوبی بود. بابت این کار او را ستایش کردم. ولی سر بابی می‌توانست برای ختم به خیر کردن ماجرا، پا در میانی کند.

با نگاهی به دستاوردهای حرفه‌ای بسیارم، خیلی از لحظات را به وضوح به یاد دارم ولی دقیق نمی‌دانم در چه سال‌هایی قهرمان لیگ شدیم. اما می‌دانم فصل قبل آن را از آرسنال گرفته بودیم؛ در ۳-۲۰۰۲.

در اواخر ماه آوریل، در دیداری خارج از خانه مقابل تاتنهام بازی داشتیم و سپس هفته بعد باید در خانه مقابل چارلتون قرار می‌گرفتیم. روز قبل از بازی، همراه اتوبوس به ایستگاه استاک‌پورت سفر می‌کردیم و سپس از آنجا با قطار راهی لندن می‌شدیم. آن بعد از ظهر، آرسنال در خانه بولتون بازی می‌کرد و ما به لغزش آن‌ها نیاز داشتیم. خودم را به هتل چهار فصل منچستر رساندم؛ جایی که قبل از سوار شدن به اتوبوس، خودروهای خود را آنجا می‌گذاشتیم.

آن سفر از چهار فصل به ایستگاه راه‌ آهن استاک‌پورت به یکی از نقاط برجسته دوران حرفه‌ای من تبدیل شد. وقتی سوار اتوبوس شدیم، آرسنال دو گل جلو بود و بنابراین آن‌ها در جدول از ما جلو زده بودند. در ادامه خبر رسید که بولتون حساب کار را ۲-۱ کرده است. ژورکائف برای آن‌ها گل زده بود و درست زمانی که به ایتسگاه قطار رسیدیم، بولتون بازی را ۲-۲ کرد.

هنوز بازی‌های دیگری هم در پیش بودند اما در اتوبوس می‌دانستیم چه می‌شود و این خودبینی نبود؛ مثل دسته‌ای از بچه‌ها که یکدیگر را در آغوش کشیده‌اند، امیدوار بودیم. آن روز فهمیدیم که جام قهرمانی برای ماست. اگر در ایستگاه راه‌ آهن استاک‌پورت از کنار ما رد می‌شدید، مردان زیادی را می‌دیدید که در اتوبوس بالا و پایین می‌پرند. شانس دیگری به ما رسیده بود و می‌دانستیم که آن را پس نخواهیم زد.

صدرنشینی هرگز آسان نبود. گفته می‌شد لیورپول دهه هشتاد کمدی پر از مدال دارد و مربی آن‌ها، رونی موران، می‌گوید: «اگر فکر می‌کنید لایقش هستید، یکی را بردارید». همیشه برای لیورپول آسان به نظر می‌رسید اما من مطمئنم این طور نبود. اما وقتی بچه بودم، همیشه شاهد قهرمانی آن‌ها بودم. پس از این که بازیکن شدم، خیلی زود یاد گرفتم که قهرمانی در لیگ آسان نیست. باید برای موفقیت می‌جنگیدیم. اما عطش داشتیم. فکر نمی‌کنم هرگز از موفقیت‌های قبلی بیزار بوده باشیم. هرگز به بازگشت به گذشته فکر نکردم.

افراد سطح بالا در ورزش، با یک برد یا قهرمانی راضی نمی‌شوند. اطراف من مملو از چنین بازیکنانی بود. همه ما مشوق یکدیگر بودیم. پیام از سوی سرمربی و طرفداران می‌آمد: «به بهانه‌ این که حالا چند قهرمانی آورده‌اید، از تلاش دست نکشید». پس از کسب عنوانی با خود می‌گویید: «این هم گذشت» و بعد به راه خود ادامه می‌دهید. می‌توانم از خودم بابت لذت نبردن از تجربه قهرمانی انتقاد کنم ولی این بخشی از گروه خونی من بود؛ دوست داشتم به دستاوردهای بیشتری برسم.

آرسنال خوب بود. ظاهرا آرسن ونگر دست به ابداعات تازه‌ای در فوتبال زده بود. آن‌ها تیم خیلی خوبی در ضد حملات بودند. تیم‌های قبلی آرسنال زیر نظر جرج گراهام و بروس ریوچ، شدیدا به ۲-۴-۴ وفادار بودند. آن‌ها همیشه سر جای خودشان می‌ماندند؛ تقریبا می‌توانستید جایگاه هر بازیکن را پیش بینی کنید. حالا و تحت هدایت ونگر، سرعت و تحرک بیشتری داشتند؛ جا به جا می‌شدند و با هم ارتباط بر قرار می‌کردند. بازیکنانی مثل اوورمارس، برکمپ و آنری داشتند. نه تنها در حال تغییر چهره آرسنال بودند، بلکه چهره لیگ را هم تغییر می‌دادند. سرعت، جا به جایی بازیکنان به پست‌های مختلف و به دور از ۲-۴-۴. در ضد حملات عالی بودند و بازی کردن مقابل آن‌ها خیلی سخت‌تر شده بود. حالا می‌توانستند خیلی سریع‌تر به حریفان ضربه بزنند. به نظرم آرسنال ضد حملات را به سطح جدیدی رساند. نه تنها در بازی‌های خارج از خانه، بلکه همچنین در بازی‌های خانگی. همچنین تیم آن‌ها شخصیت‌ها و افراد بزرگی را در خود داشت. ویرا، کیون، کمپل، آدامز و آنری. شاید کمی از ما بهتر بودند. اما این برای ما خوب بود. ما هم باید سطح بازی خود را ارتقا می‌دادیم.

من و ویرا در خط مقدم رقابت میان دو تیم قرار داشتیم. هیچ یک از ماه در راه تبدیل شدن به (تقریبا) نمادهای آن زمان، کنار نکشید. جایگاه شما در تیم، از جنبه‌ای شخصیت شما و نقشی که در باشگاه ایفا خواهید کرد را معین می‌کند. من با لی دیکسون که در آرسنال حضور داشت و دنیس اروین در منچستریونایتد کار کردم. مشخص بود مدافعان کناری بسیار خوبی هستند. اما مدافعان کناری زیادی را نمی‌بینید که رهبر تیم‌شان باشند. به نظرم این که من و پاتریک در میانه میدان بازی می‌کردیم، ما را در کانون جریانات قرار داد. زمان بهتری هم نمی‌توانست وجود داشته باشد. تیم‌های ما در اوج بودند، هر دو ما تکل زدن را دوست داشتیم، سبک بازی ما بسیار فیزیکی بود و (در آن برهه) مرا عصبانی کرد و حدس می‌زنم من هم کمی او را عصبانی کرده باشم. نمی‌دانم، شاید مرا دوست داشت. اما من او را دوست نداشتم. اما می‌دانستم همچون من، بهترین تلاش را برای تیمش انجام می‌دهد. «دوستت ندارم ولی مشتاق بازی کردن مقابل تو هستم». و همیشه این باور وجود داشت که اگر او در تیم من حضور داشت، مشکلی با او نداشتم.

روی کین-پاتریک ویرا

درگیری‌ها، رجزخوانی برای بازی‌ها، صحنه‌های تلویزیونی نابی رقم می‌زدند. همین طور که آرسنال قوی‌تر می‌شد، ما در سرازیری قرار می‌گرفتیم؛ اگرچه این موضوع در ابتدای فصل مشهود نبود.

طی پنج بازی ابتدایی، به چهار برد دست پیدا کردیم. این غرور نیست ولی همان فرمی بود که انتظارش را داشتیم. اگرچه ساوتهمپتون ما را شکست داد. تیم هاوارد چند مهار عالی داشت ولی خب، برای همین کار آنجا بود. کوین بیتی روی کرنر ارسالی گرام لی ساکس برای ساوتهمپتون گلزنی کرد.

با آرسنال ۰-۰ کردیم. رود فن نیستلروی یک پنالتی را از دست داد؛ توپ به دیرک افقی دروازه برخورد کرد. ویرا از زمین بازی اخراج شد و پس از بازی هم درگیری‌هایی وجود داشت چون بازیکنان آرسنال، رود را بابت اخراج پاتریک سرزنش می‌کردند؛‌ می‌گفتند رود اغراق کرده است. آن روز پشتیبان رود بودم. گیگزی و رونالدو به همراه چند بازیکن آرسنال، بابت به جنجال کشیدن بازی جریمه شدند. همیشه در مورد آن جرایم می‌خندیدیم.

«امیدوارم یک جریمه حسابی درشت برایت صادر کنند!»

گیگزی جریمه شد و می‌دانستیم مشکلی با این مسئله ندارد. وقتی پس از محاکمه ماجرای هالند برگشتم، در رختکن خبری از همدردی نبود.

«اوه، به فنا رفتی! جریمه بزرگی است. حالا چه کار خواهی کرد؟»

مقابل آرسنال لغزیدیم. نتیجه ۰-۰ شاید منطقی بوده باشد ولی نه وقتی که یک ضربه پنالتی را از دست داده باشید. شکست دادن آن‌ها، کنترل کار را به دست ما می‌سپرد. هرگز انتظار پنالتی خراب کردن رود را نداشتم چون رود فن نیستلروی خارق العاده بود.

فصل گذشته مسابقه‌ای در لیگ قهرمانان اروپا بین یونایتد و بایرن مونیخ برگزار شد که طی آن دنی ولبک با دروازه‌بان تک به تک شد. او آن موقعیت را از دست داد ولی رود آن را از دست نمی‌داد. رود بهترین تمام کننده ممکن بود اما به ویژه در موقعیت‌های تک به تک که تنها دروازه‌بان را پیش رو داشت. وقتی رود تک به تک می‌شد، هرگز شکی به کارش نداشتم. برخی بازیکنان در چنین موقعیتی با خودشان می‌گویند: «لعنتی، محکم و زمینی بزنم یا هوایی؟» اما وقتی رود فرار می‌کرد، شاید آنجا دروازه‌بانی در کار نبود.

رود ویژگی‌های خودش را داشت؛ امکان داشت گاهی بر خلاف من بد اخلاق باشد، اما شخص خوبی بود. نیمه نهایی جامی را به دلیل مصدومیت از دست داد (فکر کنم بازی مقابل آرسنال بود که در سال ۲۰۰۴ در ویلا پارک برگزار شد). صبح بازی آمد و گفت: «نمی‌توانم بازی کنم؛ زانویم درد می‌کند».

در جواب گفتم: «چه مشکلی داری؟»

همسترینگ خودم درد داشت.

گفت: «شب قبل زانویم درد می‌کرد».

«محض رضای خدا رود؛ این بازی نیمه نهایی است»

گفت: «خب، من تنها یک بدن دارم و باید از آن مراقبت کنم».

فکر می‌کردم احمق است اما حالا فکر می‌کنم که خودم احمق بودم. من بازی کردم و درد همسترینگ مرا تا مرگ پیش برد. فکر کنم در واقع همسترینگ من پاره شده بود. رود تا ۳۹ سالگی در اسپانیا بازی کرد و هنوز هم مثل یک جوان ۲۱ ساله به نظر می‌رسید. و من فکر می‌کردم او کودن است.

رابطه خوبی با رود داشتم. رابطه من با تمامی بازیکنان خارجی خوب بود؛ از خوردن مغز آن‌ها لذت می‌بردم. آرزو می‌کردم که ایکاش کمی شبیه آن‌ها بودم: کمی آرام‌تر مثل دوایت یورک یا باهوش‌تر مثل بازیکنان هلندی، وقتی پای مراقبت از خودشان در میان باشد. حسود نبودم، تنها در قبال آن‌ها کنجکاو بودم. این که وقتی مصدوم هستید بازی نکنید، کاملا عقلانی بود. اما به نظرم اگر به این دلیل که صد در صد آماده نیستید بازی نمی‌کردید، این نشانه‌ای از ضعف بود و این که وقتی مصدوم هستید، باید قوی باشید و بازی کنید. اما زرنگ‌ترها با آمادگی چهل و پنج درصدی بازی نمی‌کنند و کارشان به تعویض مفصل ران نمی‌کشد. سنت من متفاوت بود: «نشان نده مصدوم هستی، تنها با آن کنار بیا».ضعیف نباش و با مصدومیت بازی کن. برایان کلاف از بازیکنان مصدوم نفرت داشت. خارج شدن از زمین با دست به گردن دو نفر دیگر انداختن را ممنوع کرده بود. چیزی که ما به عنوان «حماسی» می‌بینیم، به نظرم حالا یک ضعف به شمار می‌رود. «آیا می‌توانی برای ما بازی کنی؟».

 من مسکن مصرف می‌کردم و به بازی می‌رفتم. کسی روی سرم اسلحه قرار نداده بود ولی ایکاش من هم قدرت شخصیتی بازیکنان خارجی را داشتم. حتی در خصوص نگرش‌ آن‌ها برای جدایی از باشگاه. نمانیا ویدیچ اعلام کرد که در انتهای فصل قبل از یونایتد جدا خواهد شد. با این فکر که: «اوه، چه فکری در مورد من خواهند کرد؟» خودش را شکنجه نداد. تنها گفت که خواهد رفت و فصل خوبی هم همراه با یونایتد داشت. بازیکنان خارجی از خوب زندگی کردن خجالت نمی‌کشند. «دو سال اینجا بودم؛ دیگر کافی است». کار آن‌ها به داشتن تجربیات بسیار خوب از کشورهای مختلف ختم می‌شود.

ادامه دارد...