طرفداری- در جریان برد ۴-۱ مقابل لسترسیتی گل زدم. دیگر به اندازه سابق گل نمی‌زدم. نقش من در تیم در حال تغییر بود. حالا هافبکی بودم که بیشتر عقب می‌نشست. به نظرم سرمربی و کارلوس کی روش (دستیارش) شک داشتند که آیا از نظم کافی برای انجام این کار برخوردار هستم چون بازی من کلا بر اساس جلو رفتن بود. اما در پست جدیدم راحت بودم، انرژی خودم را ذخیره می‌کردم و از تجربه‌ام استفاده می‌کردم. جواب داد و مناسب من بود. هنوز دوست داشتم فرصتی برای ورود به محوطه جریمه حریف پیدا کنم. هرگز هافبک دفاعی کلاسیکی مثل کلود ماکله له نبودم؛ او از جایش تکان نمی‌خورد. در بازی مقابل لستر، نیازی نبود دایه دو مدافع میانی تیم باشم. هنوز هم می‌توانستم در فرصتی مناسب، نفوذ کنم. اگر فضا یا شکافی می‌دیدم، از آن بهره می‌بردم. این بار هم فرصتی فراهم بود: فرار به پشت مدافعان؛ یان واکر (دروازه‌بان) بیرون آمد، من او را دور زدم و توپ را به درون دروازه فرستادم.

در شروع سال جدید میلادی در ۲۰۰۴، ما در صدر جدول قرار داشتیم. اما به این روال عادت داشتیم. پانزده برد داشتیم، سه باخت (مقابل چلسی، ساوتهمپتون و فولام) و یک مساوی. برخی از بازیکنان تازه وارد برای سازگاری با تیم، نیاز به زمان داشتند. کلبرسون آمد ولی هیچ شانسی نداشت. مصدومیت بدی برایش رخ داد. نامزدش همراه او به انگلستان آمد. خیلی کم سن و سال و البته باردار بود. کلبرسون برای سازگار شدن با محیط و ارائه چند نمایش خوب به مشکل برخورد و نتوانست با چند بازی خوب، اعتماد به نفسش را حفظ کند. اریک جمبا جمبا، یک رفیق واقعا خوب هم به مشکل برخورد. او نمی‌توانست به طور مستمر در ترکیب تیم حضور داشته باشد. دیوید بلیون از ساندرلند آمد. او هم پسر خوبی بود اما به نظرم باشگاه ما کمی برایش بزرگ بود. زمانی که پسرک جوانی در یونایتد بودم، نیکی بات و پل اسکولز از آکادمی به تیم اصلی می‌آمدند. حالا امثال بکام و یاپ استام در حال جدایی بودند و من با نگاه کردن به بازیکنان جدید با خودم فکر می‌کردم: «نه، این‌ها به کار ما نمی‌آیند». آمدن به منچستریونایتد برای برخی از آن‌ها، قدم بیش از اندازه بزرگی بود.

اما همیشه رختکن خوبی داشتیم و این مسئله به شدت اهمیت دارد. یادم می‌آید دیگو فورلان آمده بود ولی اوضاع بر وفق مرادش پیش نمی‌رفت. اگر یک بازیکن تلاش می‌کرد (و دیگو همین کار را کرد) ما او را تنها نمی‌گذاشتیم؛ به او کمک می‌کردیم. در طول تمرینات یا بازی‌ها، دائما تعریف و تمجید می‌کردیم و به او نمی‌پریدیم. دیگو صادق بود و به همین خاطر در تمرینات می‌گفتیم: «اشکالی ندارد، فردا همه چیز خوب خواهد شد» نه این بگوییم: «می‌توانی خیلی بهتر از این لعنتی کار کنی».

رختکن کنونی یونایتد برایم جای تعجب دارد. وقتی یک مربی مثل سر الکس فرگوسن جانشین می‌شود، نفر جدید در طول راه به کمک نیاز دارد. آیا معنی این حرف آن است که هر بازیکنی باید سرمربی، دستیارانش، نحوه تمرینات و همه متعلقاتش را دوست داشته باشد؟ نه. به نظرم بازیکنان فعلی باید خیلی بهتر از این‌ها کار کنند. شاید بگویند که انگیزه دادن به آن‌ها، وظیفه سرمربی است. اما دوست نداشتن سرمربی به هر دلیلی، هرگز نمی‌تواند بهانه‌ای برای عدم ارائه بهترین عملکرد ممکن باشد. با نگاهی به اتفاقاتی که برای دیوید مویس رقم خورد، باید به این نتیجه برسم که رختکنی قوی نداشت؛ رختکن او ضعیف بود. اگر برخی از بازیکنان صد در صد حامی سرمربی نبودند، همه جا می‌زدند. ممکن است درگیری‌های فردی وجود داشته باشند و فرم کسی خوب نباشد؛ ممکن است با بحران مصدومیت دست و پنجه نرم کنید یا باشگاه دوران گذاری را طی کند ولی هنوز باید نهایت تلاش خود را به کار گرفت. فکر نمی‌کنم تمامی بازیکنان منچستریونایتد چنین کاری کرده باشند. نباید این طور بوده باشد چون فصل را با فاصله زیاد نسبت به صدر به پایان رساندند. با دیدن بازی آن‌ها، همیشه می‌گفتم: «شما می‌توانید بهتر از این‌ها کار کنید».

زمانی که دیگو جدا شد، فرصتی برای خداحافظی کردن با ما داشت. اغلب بازیکنان فقط می‌روند، به باشگاهی یا حتی گاها کشوری دیگر. اما دیگو خداحافظی کرد.

-«من می‌روم روی»

با من دست داد.

+«کجا می‌روی؟»

-«ویارئال»

ویارئال تازه در حال سر و صدا کردن در اسپانیا بود.

گفتم: «ویارئال کجاست؟»

جواب داد: «بیست دقیقه با ساحل فاصله دارد»

خندیدیم. گفتم: «به انتقال رویایی خودت رسیدی دیگو»

دیگو پس از آن دوران بسیار خوبی داشت و من ذره‌ای غافلگیر نشدم. اما در یونایتد، تنها اوضاع آن طور که باید و شاید برایش پیش نرفت.

زمانی که در ساندرلند مربیگری می‌کردم، پس از صعود به دسته بالاتر با او تماس گرفتم. آن زمان در اسپانیا حضور داشت.

گفتم: «دیگو، دوست داری به ساندرلند بیایی؟»

گفت: «آره، آٰره، آره. ولی در قراردادم یک بند آزادسازی وجود دارد»

«بسیار خب، بگو چقدر است؟»

جواب داد: «سی و هشت میلیون» یا چیزی در همین حدود.

پس در جواب گفتم: «با تو تماس خواهم گرفت». اما هرگز این کار را نکردم.

یادم نمی‌آید پسر واقعا بدی (کسی که ذهنیت و وقت شناسی ضعیفی داشته باشد) در رختکن یونایتد حضور داشته باشد. شاید بپرسید آیا دیر کردن، آدم را بد جلوه می‌دهد؟ بله، در رختکنی مملو از بازیکنانی که تشنه کسب جام‌های قهرمانی هستند، همین طور است. اگر تمرین ساعت ۱۰ و نیم شروع شود و بازیکنی ساعت ۱۰:۲۰ از راه برسد، این در نظر من تاخیر است. اساسا سر وقت است ولی تاخیر محسوب می‌شود. اگر تا ساعت ۱۰ نرسی، خنده شوخی‌ات را نکنی، آماده تمرین نشوی و ماساژ دادنت به پایان نرسد، یعنی دیر کرده‌ای. آماده شدن برای تمرین، نیمی از خود تمرین است.

انتظار بیشتری از ورون داشتم. زمانی که در سال ۲۰۰۱ به تیم آمد، خوشحال شدم. در پست من بازی می‌کرد ولی رقابت برای من و باشگاه خوب بود. در این صورت حواس خودم را جمع می‌کردم. هرگز بابت ورود بازیکنی جدید، حتی اگر در پست خودم بود، خشمگین نشدم. اوضاع کاملا وفق مرادش پیش نرفت ولی از نظر تکنیکی بازیکن خیلی خوبی بود. شاید فوتبال انگلیس، شرایط، زمین‌ها و آب و هوا، مناسب سبک بازی او نبودند. گاهی کار به سر درگمی می‌رسد.

در مورد خیلی از بازیکنان خارجی (البته چیزی را که می‌خواهم بگویم، الان کمی بیشتر از زمانی که بازیکنی کم سن و سال بودم درک می‌کنم) فرهنگ، آب و هوا و محیط خیلی اهمیت داشت.

«منظورت از آب و هوا چیست؟»

آن زمان‌ها با رونالدو و مایکل سیلوستره حرف می‌زدیم و آن‌ها موضوع آب و هوا را با من مطرح می‌کردند.

می‌گفتم: «بچه‌ها، وقتی قرارداد امضا کردید، باید می‌‌دانستید که در منچستر یکسره باران می‌بارد».

می‌گفتند: «می‌دانستیم ولی فکرش را نمی‌کردیم تا این اندازه بد باشد».

وقتی می‌فهمیم بازیکنی در هفته پنجاه تا شصت هزار دستمزد می‌گیرد، دیگر منتظر نمی‌مانیم تا بازیکنان خارجی با محیط جدید سازگار شوند. اگر عادت داشته باشند ساعت ۱۰ و نیم شب در بالکن یا گوشه‌ای بنشینند و کاپوچینو بنوشند، ناگهان در ساعت ۴ و نیم هوا تاریک و یخ شود، حال و هوای آن‌ها تغییر می‌کند. این را می‌دانم چون خودشان به من گفتند. فابین بارتز و لوران بلان عادت داشتند در بین دو نیمه، در دستشویی با هم سیگار بکشند. فرانسوی بودند و سیگار می‌کشیدند. اگر چند بازیکن ایرلندی چنین کاری می‌کردند، سر آن‌ها فریاد می‌زدم: «گم شوید حرامزاده‌های کثیف!».

نکته خوب ماجرا این بود که وقتی من به یونایتد آمدم، افرادی بودند تا به من کمک کنند؛ منظورم کارکنان و به ویژه بازیکنان باشگاه است. حتی یک شکلک از سوی یک بازیکن می‌تواند کاری کند تا احساس راحتی کنید. شاید خیلی ناچیز بوده باشد، من به مشوق زیادی احتیاج نداشتم. نمی‌دانم آیا این برای بازیکنان خارجی کنونی هم صدق می‌کند یا نه ولی نمی‌توان اهمیت چنین چیزی را نادیده گرفت.

بکام را از دست دادیم. دیدن جدایی او ناراحت کننده بود اما مشخص بود چنین اتفاقی خواهد افتاد. کار به جایی کشید که به نظرم جدایی برای بکس و سرمربی مناسب بود. برخی انتقال‌ها مناسب بعضی‌ها هستند و این یکی از آن‌ نمونه‌ها است. تنش‌هایی بین او و سرمربی وجود داشت. پس از دور پنجم جام حذفی فصل قبل و زمانی که آرسنال ما را ۲-۰ در خانه شکست داد هم تنشی ایجاد شد. فرگوسن کفشی را لگد کرد و آن به بالای چشم بکس اصابت کرد. پس بکس راهی رئال مادرید شد؛ وقتی چنین انتقالی انجام می‌شود، جای تعجب وجود ندارد. اتفاقی که باید بیافتد، می‌افتد. بازیکنان تحت شرایط مختلفی تصمیم به جدایی می‌گیرند. حتی یادم که آیا بکس خداحافظی کرد. فوتبال تا این حد ناگوار است. یاپ استام هم جدا شد. او صرفا رفت! همسران و فرزندان هم رفتند. آن‌ها به باشگاه دیگری در محل نرفتند؛ راهی کشور دیگری شدند. در آن برهه با خودتان می‌گفتید: «فوتبال همین است». اما بعد از گذشت مدتی عجیب و غریب به نظر می‌رسید. اما به هر حال زندگی همین است.

گمان می‌کنم به عنوان یک بازیکن، یک جنبه خودخواهانه وجود دارد. «وقتی بازیکنان می‌آیند و می‌روند، یعنی باید از خودم مواظبت کنم». بکس خدمات زیادی برای باشگاه انجام داد و کسی او را به زور از تیم بیرون نکرد. برخی قراردادها به سود همه هستند؛ بازیکن، باشگاهی که از آن جدا می‌شود و باشگاهی که به آن ملحق می‌شود. این یک سیستم خودکار است؛ برخی می‌آیند و برخی می‌روند. می‌دانستم حالا که این اتفاق برای بکس افتاده است، امکان دارد دفعه بعد نوبت من باشد.

وقتی فرگوسن آن کفش را لگد کرد، من در رختکن حضور داشتم. به نظرم خیلی خنده دار بود، اگرچه در آن لحظه این طور به نظر نمی‌رسید. هنوز به خاطر شکست خوردن مقابل آرسنال در اولدترافورد ناراحت بودیم. آن‌ها در برابر دیدگان طرفداران‌مان، ما را از جام بیرون انداخته بودند. بعدها مدعی شد که سرمربی بکام را نشانه گرفته بوده است ولی این ادعا کاملا بی اساس بود. او کفش را لگد کرد؛ مربیان در هر روز هفته همین کار را انجام می‌دهند. اما اصابت آن با بکس کاملا اتفاقی بود. می‌توانست به هر کس یا هیچکس برخورد کند. اما در بین آن‌هم آدم، به بکس خورد. باعث شکافتن بالای چشمش شد. یک سرمربی حق ندارد بازیکنانش را بزند یا یقه آن‌ها را بگیرد. حقیقت این است که بکس ماجرا را خنده دار کرد و سرمربی هم قصد نداشت به او ضربه بزند. اگر یک میلیون بار دیگر این حرکت را تکرار می‌کردیم، این طور نمی‌شد. آن اتفاق تصادفی بود. اما من این ماجرا را دوست نداشتم چون توجه رسانه‌ها و گزارش‌های پر تب و تاب کمکی به باشگاه نمی‌کردند.

یادم می‌آید مایک استون (پزشک باشگاه) پس از تمرین به رختکن تیم آمد و به ریو گفت که برای تست دادن به اتاقش برود. آزمایشگرهای ضد دوپینگ منتظرش بودند. امکان داشت هر لحظه سر و کله آن‌ها پیدا شود. او فراموش کرد و رفت. ماجرا یادش رفت و هزینه آن را هم پرداخت کرد. برای هشت ماه محروم شد. کسی حرفش را باور نکرد و به نظرم این کمی بی انصافی بود. چرا آن بعد از ظهر به خانه‌اش نرفتند؟ کل نظام مبارزه با دوپینگ می‌توانست کمی منعطف‌تر باشد. اما شرکت نکردن در آزمایش هم معنی با ناکامی در آزمایش تلقی شد.

هم خودش و هم تیم از این ماجرا ضرر دیدند. اگر من بودم و پزشک مرا به تست دوپینگ فرا می‌خواند، می‌رفتم و همین کار را می‌کردم. چیزی نبود که بخواهم آن را فراموش کنم. چیزی مثل برداشتن یک نامه در دفتر یا به یاد داشتن کفش‌هایم نبود. درخواست پزشک برای حضور در تست دوپینگ، یک اتفاق روزمره نیست. اما برخی از افراد به معنای واقع فراموش‌کار هستند.

ماجرا در مورد منچستریونایتد بود و به همین خاطر به داستان بزرگی تبدیل شد. اما در آن برهه در حیرت بودم که چرا به دنبال ریو در خانه‌اش نرفتند. اما از دید پزشک، باید با اشخاص همچون افرادی بالغ رفتار کرد. وقتی به مردی می‌گویید در تستی حاضر شود، انتظار می‌رود همین کار را انجام بدهد. این اتفاق می‌توانست در هر محل کار دیگری هم رخ بدهد. می‌توانیم کمی فوتبالیست‌ها را باور داشته باشیم «آن‌ها فوتبالیست هستند، در یک حباب زندگی می‌کنند و جهان آن‌ها کمی متفاوت است». اما گاهی همچنین باید گفت: «لعنتی! خب در تست دوپینگ شرکت کن».

فکر نمی‌کنم این موضوع در آن دوران من یا حتی سایر بازیکنان را اذیت کرده باشد. اما در نهایت تیم هم ضرر کرد. نگاه من به ریو نگاه بدی نبود و یا تصورم این نبود که دلیلی مخفی پشت این اتفاق وجود دارد. به نظرم کاملا فراموش کرد و البته هزینه این فراموشی‌ را همه ما پرداخت کردیم. بازیکن خیلی خوبی بود و به ویژه در نیم فصل دوم که بازی‌های چالش بر انگیز از راه می‌رسیدند، غیبت او را حس کردیم.

شخصا بارها مورد آزمایش قرار گرفتم. بیشتر اوقات بعد از بازی این کار صورت می‌گرفت و فکر کنم دو بار هم در زمین تمرین تست دادم. اگرچه هرگز دیدی منفی یا خصمانه نسبت به آن نداشتم، اما ملالت آور بود. تنها برداشتم این بود که عده‌ای کار خودشان را انجام می‌دهند. اگر برنده شوید، دوست دارید بعد از بازی همراه هم تیمی‌های خود جشن بگیرید و در صورت باختن هم حوصله چیزی را ندارید. پس از بازی، نایی برای آدم نمی‌ماند. پس از مسابقه مقابل هلند در جام جهانی ۹۴، در اورلاندو یا دقیق‌تر فلوریدا مورد آزمایش قرار گرفتم. حدود سه ساعت آنجا حضور داشتم و این دقیقا بعد از حذف ما از تورنمنت اتفاق افتاد. به نظرم اگر برنده بازی می‌شدیم، کمی زودتر کارمان تمام می‌شد.

ادامه فصل دوم را پنجشنبه آینده در طرفداری بخوانید...