بازی تمام شد. عادل می گفت: یک لیورپولی طرفدار انگلیس نمی دونه الان باید خوشحال باشه یا ناراحت! از یک سو سوارز دوتا گل زد و بهترین بازیکن زمین شد و از یک سو هم تیم ملی محبوبشون در آستانه حذف قرار گرفته بود ... فردوسی پور هم خوشحال بود و هم ناراحت ... شاید فکر می کرد می تونه التهاب و بی قراری این شکست رو پشت رفاقتش با سوارز پنهان کنه ... اما همین که چند دقیقه ای گذشت لرزش صدا و دستاش کم کم عشقش به انگلیس رو مثل کنشی برای اشک ریختن کرد ... شاید دوست داشت همونجا برنامه تموم بشه ... انگار امروز روز دوست داشتن هاست ... همه دوست دارن یه کاری واسه هم بکنن ... از وین رونی گرفته که تمام تلاشش رو برای اولین گلش تو جام جهانی کرد تا راس بارکلی جوون و دوست داشتنی که جای اکت گرفتن و ژست برای دوربین ها با دل جون برای انگلیس جنگید ... همه دوست داشتن به چیزی شاید هدفی برسند ... وقتی گری برمی گشت و با بهت به به دستان جو هارت می نگریست انگار دوست داشت همونجا دنیاش تموم بشه ... شاید می خواست خودش رو فدای پرچم دورنگ انگلیس کنه ... استیوی به این لحظه خیره شده بود ... شاید از خدا طلب آمورزش را فراموش و برای ثانیه هایی فقط می خواست تا بهش بگن هیچ وقت به دنیا نیومدی ... ! فقط همین سوارز اما ورای تمام این تصورات بود ... او روی ساقهای خسته جاگیلکا و گام های ناتوان گلین حساب باز کرده بود ... او از توپ می خواست همانجایی برود که باید ... و آرامش خیالی که در پس تمام اینهاست ... همه از آنجا و از فضای جهانی جام طلا چیزی را می خواهند ... اینکه شاید دوربین روی صورتشان زوم کند و برای لحظاتی میلیاردها نفر چهره نقش و نگار شده آنها را ببینند ... تا جوانک بیست و چند ساله ای که اولین حضورش در جام را با گل زدن به اسپانیا شروع کرد ... احتمالا او طلب اوسیان گرایان پریشان شب لاروخی است ... لالانا می خواهد توپ به دیرک بخورد، این همان چیزی است که استوریج هم می خواست ... طرفداران منچستری حالا احترام بیشتری برای وین رونی می خواهند ... طرفداران اورتون شاید ماندن بارکلی را ... طرفداران هر تیم در انگلیس چیزی را از خدا طلب می کنند ... که شاید به آن هم برسند ... اما طرفداران چلسی چیز دیگری از خدا می خواهند ... آنها با نگاهی ملتمسانه بزرگترین هدیه زندگی خود را از هاجسون طلب می کنند، شاید چون این آخرین باری است که الاهه خود را از قاب تصویر می بینند ... "آقای هاجسون لطفا فرانکی را به بازی با اروگوئه بفرست" تیتر نامه عاشقانه کودک اسکاتلدنی است که آروزی شب چله اش برآورده نشد ... اینجا شهر فرشته هاست ... همه ما خیره به لحظه ای شدیم که شاید دوربین های برزیلی چهره او را نشانمان دهند، شاید فقط ثانیه ای درنگ کافیست تا انگار کنیم دنیا را به ما داده اند ... ما قهرمانی انگلیس را نمی خواهیم ... اگرچه این آرزوی کهنه ماست اما حالا سقف خواسته های ما تا ورود آخرین فرشته به بهشت ... به همان اندازه کم رنگ شده ... پس بیا تا من باشم ...