شاید بیشترتون شنیده باشین اما .............. تو شهر بازی نشسته بودم واسه خودم با محمد عرفانو علی . یهو یه دختر کوچولو خشکل امد پیشم بهم گفت ..اقا ...اقا...تو رو خدا یه لواشک ازم بخر !!چشماشو دوس داشتم ....دوباره گفت ...اگه 4 تا بخری تخفیف هم بهت میدم ...بهش گفتم اسمت چیه...؟فاطمه ..بخر دیگه..کلاس چندمی فاطمه ...؟اگه نمیخری برم...میخرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان بابات کجان فاطمه ؟؟بابام مرده مامانمم مریضه من و داداشمم لواشک میفروشیم (دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود .. میخندید از یه طرف دلم سوخت که ما کجایم و اون کجا ...از یه طرف هم خوشحال بودم که تونستیم با دوستام دلشو شاد کنیم) فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم ؟ باشه فقط 3 تا ! اگه 500تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فاطمه .....دیگه از این حرفت ناراحت شدم سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت نگاش می کردم نه به الانش ...نه به ظاهرش به اینده ای که در انتظار این دختر هست نگا میکردم....و ماباید فقط نگا کنیم .....فقط نگاه فقط نگاه فقط نگاه و فقط نگاه