هنوز طعم تلخ از دست دادن پیروزی در ال مادریگال و معاوضه آن با تساوی در برابر ویارئال در هفته هفدهملالیگا، به یاد هواداران کهکشانیها مانده بود که سانتیاگو سولاری با رقم زدن شاهکاری بزرگ در برنابئو و در برابر چشمان هزاران هوادار خودی، به جسد بیجان قوی سپید آخرین لگد را وارد کرد تا دیگر هیچ امیدی به بازگشت این تیم از هم گسیخته نباشد.
سولاری مگر قرار باشد که معجزهای بزرگ را ترتیب دهد تا از این بحران بزرگ رئالیها را خارج کند که این مسئله با توجه به توان بسیار محدود او عملاً غیرممکن است و از همین حالا باید منتظر ارسال حکم اخراجش از سوی پرز به مدیربرنامههایش بود! پرز که خود بخشی از این روزهای خاکستری را رقم زده است، دیگر نمیخواهد بیش از این اعتبارش لگدمال شود و مطمئناً اگر سولاری تک فرزندش هم باشد، او را کنار خواهد زد و رئال مادرید را فدای هیچکس نخواهد کرد!
سانتیاگو سولاری هنوز پس از چندین ماه حضور در رئال مادرید نمیداند که باید چگونه برای پیروزی تلاش کند! او مشخصاً با فلسفه باشگاه بیگانه است، درک متقابلی میان او بازیکنان تیم که پیش از هرچیزی نیازمند بدست آوردن احترام هستند، وجود ندارد و پسر آرژانتینی مادریدیها هنوز معتقد است که آنالیزهایش کارساز خواهد بود...! خیر سانتیاگو! آنها افسردهاند و دلتنگ، دل مردان مادرید با زیزو است و برایش در رختخواب سوگواری میکنند! آنها معشوقهای بزرگ را از دست دادهاند که اوج رویاها را برایشان تفسیری زمینی کرده بود! آیا آنها را در آغوش گرفتی؟! آیا در سوگواری و دلتنگیشان سهیم شدی؟! آیا با مردان برنابئو به زبان خودشان سخن گفتی یا فقط مانند لوپتگی نقش یک رئیس را بازی کردی؟!
قلب جنگجوهای رئال مادرید با سکوهاست و سکوها نیز انعکاسی از ذهنیت جهانی هواداران این تیم است! آنها سلسلهوار به یکدیگر پیوسته، وابستهاند! آنها برای سولاری هرگز خط و نشان نمیکشند و نخواهند کشید، اما خواستههای خود را با سوتهای دیوانه کننده و پرچمهای سفید به معرض نمایش درمیآورند! قانون بقا در سانتیاگو برنابئو همانند زندگیست، هرکس برای زندگی کردن فقط یک بار فرصت دارد! این اصل موفقیت در رئال مادرید است و سولاری فقط یک بار فرصت موفقیت خواهد داشت، یا آن را به ثمر خواهد نشاند یا آن را بر باد خواهد داد که باید گفت با سولاری، این قوی بیجان در آستانه پیری، در حال جان دادن است! اگر سولاری نمیتواند با درد عمیق مادریدیها همراه باشد و پس باید آنها را ترک کند، او نمیتواند خنثی و آرام شاهد آوار شدن خانه اجدادی باشد و در آخر بگوید: هنوز هم فرصت هست!



