عطسه هاش به قدری بلند بود که چهارستون خونه میلرزید و ما نوه های کوچیک حسابی میخندیدیم و اونم کیف میکرد
خدا بیامرز به قدری بدنش سالم بود که تو ۹۰ سالگی فلافل و نوشابه میزد بالا :/
امشب چون خونه مامانبزرگمم جای خالی شو حس کردم واقعا جاش خالیه
یه بار مامانبزرگم تعریف میکنه دزد اومده بود خونمون که بابابزرگم با چوب خشک کن افتاده بود دنبال تا خیابون بغلی و با صدای بلند تو خیابون فحش ناموسی میداده دزده رو ???


