طرفداری- رقابت بین ما و آرسنال، انرژی و تعصب به همراه داشت. خیلی خوب بود. من از آن‌ها نفرت داشتم. شاخصی از حسادت هم در کار بود چون می‌دانستم آن‌ها تیم خوبی هستند. اما در نهایت از من بازیکن بهتری ساختند. مجبور بودم در بهترین فرم قرار داشته باشم. نمی‌شد در میانه میدان مقابل پتی و ویرا راحت بود. وقتی به آرسنال می‌باختیم، اولین کسی که با آن‌ها دست می‌داد من بودم.

چلسی چالش جدیدی را در پیش می‌گرفت. اما رقابت با آرسنال و البته طرفدارانش، پر حرارت بود. ورزشگاه قدیم آن‌ها هایبوری، یک ورزشگاه از مد رفته بود. می‌گفتند زمین کوچکی است اما ظاهرا ابعادش اندازه اکثر زمین‌های دیگر بود. اما در آنجا انگار توپ را کمتر در اختیار داشتیم و طرفداران حریف هم تقریبا بالای سر ما بودند. آنجا برای ایجاد جوی عالی بنا شده بود.

نمونه‌اش را ندیده‌ایم؛ منظورم رقابت همه جانبه است. حالا دیگر تماس‌های فیزیکی چندانی در خلال بازی ایجاد نمی‌شود. باشگاه‌ها نوع دیگری از بازیکنان را خریداری می‌کنند؛ آن‌هایی که از نظر تکنیکی مستعد هستند ولی مبارز نیستند. اما شاید این مسئله به زمان و دوره‌اش بر می‌گشت. ماجرا تنها بین من و پاتریک نبود؛ در تمام طول زمین رقابت‌های بسیاری جریان داشتند. امروزه می‌بینم که بازیکنان قبل از بازی در تونل یکدیگر را در آغوش می‌کشند. فکر نمی‌کنم هیچ یک از دوستان یونایتدی با من مخالفت کند؛ آن‌ها از آرسنال متنفر بودند. و البته بازیکنان آرسنال هم از یونایتد نفرت داشتند.

وین رونی-پاتریک ویرا

کدامیک از ما تیم بهتری بودیم؟ نمی‌شد پاسخی داد. مثل دو مبارز سنگین وزن بودیم که یکدیگر را داغان می‌کردیم. پاتریک بچه جدیدی بود. او برخلاف ظاهرش، پنج یا شش سال از من کوچک‌تر است. بازیکنی فیزیکی بود؛ یک بازیکن مهم برای آن‌ها و من هم بازیکن مهمی برای یونایتد بودم. همیشه آتش بازی‌هایی در کار بود. سبک بازی هر دو ما این گونه بود که هرگز محیط دوستانه نبود. چنین چیزی غیر ممکن بود. ما دو مدافع راست نبودیم که هرگز با هم رو به رو نشویم. ما در میانه میدان حضور داشتیم و با هم برخورد داشتیم. این موجب رویارویی ما با یکدیگر می‌شد. می‌شد گفت که زودرنج هستم ولی سبک بازی ما ارتباطی به زودرنجی نداشت. هر دو ما تلاش می‌کردیم کنترل زمین و بازی را در دست داشته باشیم. ما رهبران تیم بودیم و اگر رهبرها با هم درگیر شوند، سایر بازیکنان هم واکنش نشان خواهند داد. طبیعی است؛ پاتریک شش فوت و چهار اینچ قد دارد؛ یک شش فوت و چهار اینچ بزرگ. فرد بزرگ جثه‌ای است. اما قد او در نظر من، همیشه نقطعه ضعفش به شمار می‌رفت. وقتی کار به توپگیری در فضاهای باریک می‌کشید، من سریع بودم. می‌توانستم کمی بهتر از او بازیخوانی کنم. معتقدم پیش بینی و کنترل توپ من، کمی بهتر از او بود. اما در کورسی بر سر توپ، او سریع‌تر از من بود. شاید در نبردهای هوایی نسبت به من دست بالاتر را داشت اما قدرت پرش من هم خوب بود. پیش از ورود ویرا و زمانی که در فارست بودم، بر سر دوندگی با بازیکنان آرسنال رقابت داشتم. پا به پای ری پارلو و مارتین کیون پیش می‌رفتم. پل دیویس، جان ینسن و دیوید روکستل هم بودند. هیچ یک از آن‌ها سر دسته نبودند.

اولین بازی فصل جدیدمان را با نتیجه ۱-۰ در استمفوردبریج به چلسی واگذار کردیم. در ابتدای فصل برای به دست گرفتن کنترل کار، هدف همیشگی کسب چند برد پیاپی است. اما حالا از همان ابتدای کار گیر کرده بودیم. آن روز در قلب خط دفاع بازی کردم که همین هم گواهی بر شروع بد آن فصل است. اگر در ماه مارس یا فوریه بود، مشکلی وجود نداشت؛ یعنی ترکیب تیم انعطاف داشت. اما بازی کردن در پست غیر تخصصی در نخستین روز از فصل جدید، نشانه خوبی نبود. حکایت از فقدان قدرت در عمق تیم داشت.

اولین بازی مورینیو در فوتبال انگلیس بود. آن گل و اهمیتش را به یاد دارم. با یک برد مقابل ما، مورینیو از همان موقع آقای خاص بود. آن پیروزی اعتماد به نفس و سکان کار را در همان ابتدا در اختیارشان قرار داد. به یاد داشته باشید: آن‌ها در فصل قبل که مورینیو هنوز نیامده بود، کار را در رده دوم به پایان رسانده بودند. به نظرم روی صحنه گل می‌توانستم بهتر کار کنم. وقتی گودیانسن قصد زدن ضربه پایانی را داشت، آیا می‌توانستم سر از تنش جدا کنم؟ شاید.

چلسی آن روز تیم قوی‌تر بود ولی ما هم بد شانس بودیم. آن بازی بازتابی از فصل پیش رو بود. فاصله چندانی نداشتیم؛ تیم بدی نبودیم اما همیشه عقب بودیم. بخت هم با چلسی یار بود. آن‌ها کاروالیو، دروگبا و ماکله له را داشتند و ما از آن‌ها عقب افتادیم. اما همیشه نبرد ادامه داشت. آن‌‌ها با نتیجه خفیف ۱-۰ ما را شکست دادند اما خود همین نتیجه گویای موارد بسیاری بود. آن‌ها محکم بودند و به راحتی نمی‌شد آن‌ها را پایین کشید. اما همچنین این حس وجود داشت که مورینیو برای مدت زیادی در آنجا نخواهد ماند. فکر نمی‌کردم او فرگوسن یا ونگر جدیدی باشد؛ قرار نبود یک سلسله بنا کند.

چلسی خیلی قوی بود ولی از طرفی می‌دانستم رونی و رونالدو طی یکی-دو سال آینده حتی از قبل هم بهتر خواهند شد. اضطرابی در کار نبود؛ همیشه تصور می‌کردم که تلافی خواهیم کرد؛ یکی-دو بازیکن دیگر گرفتیم. و البته بازیکنان جوانی همچون درن فلچر، جان اوشی و وس براون از آکادمی به تیم اصلی راه یافتند.

در دوران گذار قرار داشتیم. به عنوان بازیکنی بزرگسال، از این مسئله مطلع بودم. این طور نبود که سرمربی چنین چیزی را با ما یا شخص من در میان بگذارد. اما بیش از یک دهه از دوران حضورم در یونایتد می‌گذشت و می‌دانستم که در دوران گذار به سر می‌بریم. «اجازه بده همین جا بمانیم و ببینیم چه می‌شود». اما تغییرات نمی‌توانستند خیلی طول بکشند؛ همیشه تقاضای قهرمانی از تیم وجود داشت. در رختکن تیم نمی‌گفتیم: «نگران نباشید بچه‌ها؛ ما در دوران گذار هستیم. بگذارید به فولام ببازیم». همیشه فوریتی در کار بود. طرفداران نمی‌خواهند تا سال بعد منتظر بمانند. البته ما هنوز تیم خوبی بودیم.

وقتی خرید بزرگی از راه برسد، طرفداران همیشه به وجد می‌آیند و این موضوع برای خود بازیکنان هم صادق است. وقتی وین رونی وارد رختکن می‌شود، همه به وجد می‌آیند. او برای آغاز فصل ۵-۲۰۰۴ به تیم اضافه شد. به سرعت بازیکنی بسیار بسیار سطح بالا نشان داد. این را از نخستین جلسات تمرینی فهمیدم. با بازی کردن مقابل او، پی بردن به توانایی‌هایش کار راحتی بود. احتمالا به اندازه رونالدو با او گرم نگرفتم. وین خیابانی تر بود؛ او یک اسکوزر (اهل بندر لیورپول) به شمار می‌رفت. «بسیار خب بچه‌ها» به سرعت در تیم جا افتاد. رونالدو کمی معصوم‌تر بود. او مثل هفده ساله‌ها رفتار می‌کرد، در حالی که رونی مسن‌تر به نظر می‌رسید. تنها موردی که با وین موافق نبودم، ربطی به پاسی که باید به من می‌داد یا تغییری تاکتیکی نداشت.

یادم نمی‌آید کجا اما جمعه شب و قبل از یک مسابقه، در هتل حضور داشتیم. اعضای تیم ما همیشه در حوالی ساعت هفت غروب دور هم جمع می‌شد و غذا می‌خوردند. تلویزیون بزرگی در اتاق قرار داشت. یک مسابقه بزرگ راگبی در حال برگزاری بود و من هم در حال تماشای آن بودم. به دستشویی رفتم و در بازگشت دیدم که کسی کانال را عوض کرده است و برنامه‌ای احمقانه می‌بیند. یادم نمی‌آید چه بود. چند بازیکن آنجا نشسته بودند و می‌خندیدند.

گفتم: «لیگ راگبی چی شد؟»

می‌دانستم وین کاری کرده است. این را از صورتش فهمیدم.

گفتم: «کنترل کجاست؟»

گفت: «نمی‌دانم».

گفتم: «خیلی هم خوب می‌دونی».

از کوره در نرفتم اما نمی‌توانستم برای پس گرفتن کنترل خودم را به دردسر بیاندازم و به همین خاطر تصمیم گرفتم ادامه مسابقه را در اتاقم تماشا کنم. روز بعد برای وعده غذایی قبل از مسابقه پایین آمدم و مشخص است که من برای امتحان هر چیزی خیلی خوب هستم. و وین هم به اندازه کافی شجاع بود تا سراغم بیاید.

«تونستنی کنترل رو پیدا کنی روی؟»

فکر کنم به او گفتم که برو و خودت را مسخره کن. این تنها ناسازگاری من با او بود. فکر کنم بعدها در یکی از کتاب‌هایش (برای نوشتن ده کتاب قرارداد دارد) مدعی شد که یک نیروی امنیتی را برای پس گرفتن کنترل به اتاقش فرستاده‌ام اما این مزخرف است.

وین رونی-روی کین

آلن اسمیت از لیدز آمد و شروع واقعا خوبی داشت. با او رابطه خوبی داشتم. چیزی که در مورد آلن مرا تحت تاثیر قرار داد این بود که هرگز مست نمی‌کرد. این باعث شده بود تا کمی با بقیه تفاوت داشته باشد. با این حال با ما شب زنده داری می‌کرد، می‌گفت و می‌خندید. تا انتهای هم نشینی می‌ماند. تا آن موقع شب دیگر دست از نوشیدن کشیده بودم و از این رو اغلب فرصت گپ و گفت را پیدا می‌کردیم. ما تنها افرادی بودیم که توانایی حرف زدن در آن ساعت را داشتند.

از خط حمله به خط میانی منتقل شد. به نظرم برای بازی کردن به عنوان یار اصلی در خط حمله به مشکل خورده بود. شاید سرمربی به او به چشم جانشین احتمالی من نگاه می‌کرد اما هرگز حس نکردم که او تهدیدی برای جایگاه من در ترکیب تیم است. یادم می‌آید در چند بازی تمرینی مقابل او بازی کردم و با خودم گفتم: «آره، شانسش را دارد» اما هرگز رقیبی درست و حسابی نبود. این طور نبود که به پتانسیل خود نرسیده باشد؛ تنها وقت استراحت نداشت. یا وقتی هم فرصت استراحت پیدا می‌کرد، به خاطر مسائلی بود که کسی آن را نمی‌پسندد: مصدومیت‌ها.

یکی دیگر از بچه‌های خوب، گابریل هاینزه بود. او یک بازیکن کثیف بود؛ حتی در تمرینات هم کثیف کار می‌کرد. روزی مصدوم شد. بخش زیادی از آن تقصیر خودم بود. روز جمعه بود و قرار بودم فردای آن روز در دیداری خانگی مقابل تاتنهام بازی کنیم. همیشه روز قبل از یک بازی خانگی، تمرینات سبکی داشتیم. اما کار کمی کثیف شد و به تکل زدن من و گابریل روی پای یکدیگر رسید. به کنار ساق پایم ضربه زد و از آنجایی که من یک قهرمان هستم، دهانم را بسته نگه داشتم. نمی‌خواستم تحت معالجه قرار بگیرم ولی درد داشتم.

روز بعد لنگ لنگان خانه را ترک کردم.

به همسرم گفتم: «خب، نمی‌توانم بازی کنم. تنها می‌روم تا به آن‌ها اطلاع بدهم».

به اولدترافورد رفتم و لنگان لنگان خودم را به رختکن رساندم. چند مسکن مصرف کردم و به میدان رفتم. همسرم گفت که پس از لنگ زدن من در صبح آن روز، اعلام شدن نام من در فهرست بازیکنان از رادیو، خنده دارترین چیزی بود که شنیده است. اما هاینزه را دوست داشتم. در ادامه کار او هم دچار مصدومیت بدی از ناحیه رباط پا شد. خیلی از بازیکنانی که در آن برهه به باشگاه آمدند (اسموج، گابی و ساها) همگی روی مصدومیت‌ها خیلی بد شانسی آوردند.

رختکن تیم در حال تغییر بود. بازیکنان جوان‌تر، انرژی را به همراه می‌آورند. می‌توانند خام باشند ولی از طرفی ترسی ندارند. بازیکنی سن بالاتر، با شکست در نیمه نهایی تخریب می‌شود؛ بازیکن جوان‌تر به این فکر می‌افتد که طی ۱۳-۱۴ سال آینده‌، به فینال‌ها راه پیدا خواهد کرد. آن‌ها چنین تکبری را به رختکن اضافه می‌کنند. با بالا رفتن سن خودم، به این موضوع حسادت می‌کردم. هر چه بیشتر در تیم حضور داشته باشید، شانس کمتری برای کسب عناوین و برای تمدید قرارداد خواهید داشت و از آن سو احتمال مصدوم شما بالاتر می‌رود. بازیکنان جوان هنوز با چنین دغدغه‌هایی سر و کله نمی‌زنند.

بازیکنان دیگری هم آمدند. جرارد پیکه رفیق و بازیکن خوبی بود. اما او نتوانست چند بازی پیاپی انجام بدهد و خواستار بازگشت به بارسلونا بود. او در آنجا خوب کار کرده است! فکر نمی‌کنم کسی می‌توانست پیش بینی کند او به چه سطحی خواهد رسید. بر خلاف این نظریه که او مدافع خوبی نیست؛ او یکی از بهترین‌ها است. او راه و رسم دفاع کردن را می‌داند.

جوزپه روسی واقعا پسر خوبی بود اما دوران سختی در یونایتد داشت. او بازیکنی هجومی بود و برای رسیدن به ترکیب اصلی تیم مشکل داشت. جوزپه بازیکنی ایتالیایی-آمریکایی است و در یکی از نخستین جلسات تمرینی او با تیم اصلی، من او را زهره ترک کردم. فکر می‌کنم به خاطر این که توپ را به منی که در موقعیت بهتری حضور داشتم، پاس نداده بود. به من نگاه کرد و چیزی نگفت. اما می‌دانستم در چه فکری است: «چرا دهانت را نمی‌بندی؟»

برگشتم و با خودم گفتم: «خوشم آمد».

اگر چیزی می‌گفت، به او حمله ور می‌شدم. اما درست به من زل زد و پیامی که داشت در چهره‌اش نمایان بود. نزدیک بود بروم و با او دست بدهم. از همان روز اول او را دوست داشتم.

زمانی که هدایت ساندرلند را در دست داشتم، تلاش کردم با او قرارداد امضا کنم و ناکامی در آن راه، یکی از حسرت‌های بزرگ من است. وقتی در نهایت اجازه صحبت کردن با جوزپه را از یونایتد کسب کردیم، من در حال سپری کردن دوره‌های مربیگری خودم بودم. آن روز باید در دوره مربیگری کنفرانس می‌دادم ولی برای رفتن به آلترینچام در منچستر، اجازه گرفتم؛ برای ملاقات با جوزپه مراتب را مهیا کرده بودم. در رستورانی ایتالیایی با او دیداری داشتم. با حدود ۸ ایجنت از راه رسید. سه نفر از آن‌ها ایتالیایی بودند. پدرش هم آمده بود. مثل سکانسی از فیلم «رفقای خوب» به نظر می‌رسید و البته من از گفتن این حرف منظور بدی ندارم.

پشت میز نشسته بودم و تلاش می‌کردم جوزپه را برای امضای قرارداد با ما متقاعد کنم. می‌گفتند: «ما را به ساندرلند بفروش». من گزینه‌ای را پیش رویش قرار دادم که یا خوشش می‌آمد و یا دندان‌گیر بود. ما به تازگی به دسته بالاتر صعود کرده بودیم. جهت پرداخت ۸ یا ۸ و نیم میلیون برای او توافق کردیم که این رقم بالایی برای بازیکنی است که هنوز چیز زیادی نشان نداده بود..

گفتم: «ببین جوزپه؛ من ارکستر خوبی در ساندرلند دارم اما به رهبر ارکستر نیاز دارم. و تو آن مرد هستی».

همگی زمزمه می‌کردند و با خودشان حرف می‌زدند.

به این فکر بودم که: «یا اوضاع خیلی خوب پیش رفته است و یا به تیم ما نخواهد آمد».

جلسه را به پایان رساندیم. من خیلی خوشحال بودم.

گفت: «باید سایر گزینه‌هایم را بررسی کنم».

چند روز بعد او با ویارئال قرارداد امضا کرد.

با من تماس گرفت و گفت: «روی، بات همه چیز ممنونم».

جوزپه روسی-ویارئال

ویارئال یا ساندرلند؟ تصمیمش را درک کردم. ویارئال در حال سر و صدا کردن بود و همان طور که قبلا دیگو فورلان به من گفته بود، بیست دقیقه با ساحل فاصل داشت.

سه مورد از پنج بازی ابتدایی خود را با نتیجه تساوی به پایان رساندیم و آن‌ها تساوی‌های خوبی نبودند: بلکبرن، اورتون و بولتون. لیورپول و تاتنهام را شکست دادیم؛ سپس دو تساوی دیگر مقابل میدلزبرو و بیرمنگام. نشانه‌ها خوب به نظر نمی‌رسیدند. فرمی نبود که با آن بتوان قهرمان لیگ شد. شروع کند همیشه ممکن است ولی ما به تساوی‌ها عادت نداشتیم. یک تساوی مقابل چلسی مشکلی نداشت ولی تساوی‌های زیادی داشتیم. مسئله بر سر پیروزی در بازی‌ها است.

ادامه دارد...