چقد زود روزهای عمر آدم میگذره ... یک سال و هفت ماه و یک هفته .... چقد زود گذشت. چقد بی توجه بودم به روزها و دقیقه ها و ثانیه ها ... چقد خوشحال بودیم ، چقد ناراحت بودیم ، چقد حوصله نداشتیم ، چقد دلتنگ بودیم ، چقد خندیدیم و گریه کردیم ... " واقعاً چقدر زندگی کردیم ؟!" همش کار؛ همش بدو بدو برای سر وقت رسیدن، سروقت تحویل دادن سفارشات، سروقت تموم شدن برنامه ها ... اینا همش خوبه ، خدا روشکر که این فرصت رو و این توانایی رو داریم که روی پای خودمون باشیم و تلاش کنیم و خسته بشیم و به هدف ها مون نزدیک تر بشیم ... اما گاهی وقتا دلم واسه صدای زنگ تفریح مدرسه بعد از درس ریاضی یا زنگ آخر آخرین کلاس پنجشنبه تنگ میشه... خیلی به دل آدم می چسبید ...