طرفداری- در خانه، آرسنال را ۲-۰ شکست دادیم و این پایانی بر ۴۹ بازی شکست ناپذیری آن‌ها بود. من بازی نکردم. آن تابستان همراه رایان گیگز و تعدادی از دوستانش به یک کلینیک کنترل غذایی رفتیم. دیوید بلیون هم با ما بود. آنجا را برخی از بازیکنان فرانسوی به ما پیشنهاد داده بودند. رژیم خیلی سختی داشت؛ باید سه یا چهار روز گرسنگی می‌کشیدید و آن‌ها آموزش‌هایی در مورد رژیم غذایی به شما می‌دادند. در آن زمان دوران هوسبازی خودم را پشت سر می‌گذاشتم. گیگزی قبلا هم آنجا بود و به من هشدار داد که چیزی برای خوردن نخواهیم داشت. او را باور نکردم و با خودم گفتم حتما چیزی خواهیم خورد. اما پول زیادی پرداخت کرده بودم و پس می‌توانستم برای چهار روز گرسنگی بکشم. هیچ چیز نخوردم؛ هیچ چیز. شب اول می‌خواستم آنجا را ترک کنم اما ماندم. فکر کنم شب دوم یا سوم بود که مقداری آب هویج به ما دادند. متخصص رژیم غذایی معتقد بود که من گوشت قرمز زیادی مصرف می‌کنم و باید آن را کم کنم؛ باید میوه‌ها و سبزیجات بیشتری می‌خوردم.

به خانه برگشتم و رژیم غذایی جدید را دنبال کردم. دیگر کربوهیدرات‌ها و پروتئین را مخلوط نمی‌کردم. از آنجایی که مردی افراطی بودم، خیلی سفت و سخت جلو رفتم. مصرف گوشت قرمز را قطع کردم. تقریبا کارم به طلاق کشید چون چیزی که سایرین در خانه می‌خوردند را نمی‌خوردم. تنها مواد غذایی سالم می‌خوردم و دست از هله-هوله‌ها برداشتم. همسرم برای پنج بچه غذا درست می‌کرد و من می‌گفتم: «ماهی و سالاد می‌خواهم». همان گونه که قبلا گفتم، ماهی را دوست ندارم و پس تلاش‌ می‌کردم غذاهایی را بخورم که عموما علاقه‌ای به آن‌ها نداشتم. یک بار همسرم مقداری تریفل (یک نوع دسر انگلیسی) به من داد و از او خواستم تا خامه روی آن را بردارد. میزان چربی بدنم به ۳ یا ۴ درصد رسید و خیلی لاغر شدم.

چند روز قبل از بازی با آرسنال نمی‌توانستم از تختخواب خارج شوم. کسی بودم که هرگز خودش را به مریضی نمی‌زد؛ هرگز. مایک استون، پزشک باشگاه، به منزلم آمد. نمی‌توانستم از تختخواب خارج شوم؛ هیچ زور و قدرتی نداشتم. می‌دانستم برای حضور در بازی در وضعیت خوبی نیستم و اهمیت بازی با آرسنال به کنار، من تنها هنگامی یک بازی را از دست می‌دهم که وضعیت خیلی بدی داشته باشم. مایک از من پرسید که طی ماه‌های اخیر چه کار کرده‌ام و من در خصوص آن کلینیک در میلان به او گفتم. تصمیمم برای رفتن به آنجا ربطی به باشگاه نداشت و در تابستان اتفاق افتاد؛ مایک اطلاعی از آن ماجرا نداشت.

از من پرسید: «با رژیم غذایی‌ات چه کار کردی؟»

گفتم: «آن زن به من گفت که مصرف گوشت قرمز را کاهش بدهم».

«و تو چه کار کردی؟»

«خب، کلا آن را کنار گذاشتم»

چند آزمایش خون روی من انجام داد و بدین ترتیب بازی با آرسنال را از دست دادم. وقتی نتایج آزمایشات رسیدند، سه چهار روز در رختخواب مانده بودم. میزان آهن بدنم به شدت کاهش یافته بود و بدنم هیچ آهنی نداشت. مایک به من گفت باید دوباره مصرف گوشت قرمز و چیزهایی که برایم لذتبخش بودند را از سر بگیرم.

فکر می‌کنم در تلاش بودم تا مثل بازیکنی ایتالیایی یا فرانسوی غذا بخورم و زندگی کنم اما حقیقت این است که من یک ایرلندی هستم. یکی-دو هفته بعد مادرم به ملاقات من آمد و درست مثل هر مادر دیگری، حسابی از دست من گله مند بود. در هر عکسی که از آن دوران دارم، لاغر مردنی به نظر می‌رسم. همیشه سردم بود و آن آدم سابق نبودم. زیاده روی کرده بودم و چربی بدنم به اندازه یک دونده ماراتن رسیده بود. اما هافبکی بودم که در بازی‌های سخت به میدان می‌رفتم؛ جایی که نیاز به پوشش و مراقبت بود.

از این که آن بازی و تمامی درگیری‌های پس از آن در تونل را از دست دادم، خیلی عصبانی شدم. حتی نتوانستم به دیدن بازی بروم. در راهرو کار به پرتاب پیتزا کشیده بود ولی اگر من بودم، آن را نمی‌خوردم چون برای من خوراکی سالم نبود. در بازی بعدی مقابل پورثموث در فراتون پارک به حدی خوب شده بودم که به عنوان یار تعویضی به میدان بروم. در مدتی که من بیرون بودم، فیل نویل در پست من بازی کرده بود. یادم می‌آید که سرمربی گفت: «گوش کن، تو را روی نیمکت قرار می‌دهم. فیل طی چند بازی گذشته برای من خوب کار کرده است».

گفتم: «به نظرم من هم طی چهارصد و چند بازی، بد کار نکردم». می‌توانستم نقطه نظر او را درک کنم. از این بابت ناراحت نشدم. اما وقتی ۲-۰ در حال شکست خوردن بودیم، روی نیمکت نشسته بودم و با خودم گفتم: «من باید بازی کنم». اما اعتراضی نداشتم. تصمیم سرمربی را پذیرفتم ولی یونایتد با حضور من تیم بهتری بود. باید چنین اعتقادی داشت.

در اواخر ماه اکتبر در رده هفتم جدول رده بندی قرار داشتیم. این روزها چنین عملکردی، به خطر اخراج منتهی می‌شود. از دست دادن بازی با آرسنال به دلیل رژیم غذایی خودم، چیزی غیر معمول بود ولی همیشه مصدومیت‌ها را به عنوان بخشی از بازی پذیرفتم. از هافبک‌ها انتظار مصدوم شدن می‌رود.

دو عمل فتق داشتم، مصدومیت‌های همسترینگ هم بودند که شاید به کشش نادرست در سالیان جوان‌تر بودن من بر می‌گشتند. دنده‌هایم شکسته بودند، بر روی سرم بخیه داشتم و این‌ها را به عنوان مصدومیت‌های عادی یک هافبک حساب می‌کردم. و البته رباط صلیبی هم بود. دوری طولانی مدت هشت-نه ماهه از فوتبال این فرصت را به من داد تا مقداری رشد کنم. زیرا در آن موقع به شدت اعتیاد به الکل داشتم. ۲۶ یا ۲۷ ساله بودم، حتی مقداری جوان‌تر.

مصدومیتی که در نهایت مرا از حرکت بازداشت، به ران پایم بر می‌گشت. شب قبلش در دوبلین حضور داشتم؛ فکر کنم در سال ۲۰۰۱ بود که در آگهی تبلیغاتی دیادورا شرکت کردم. تا دیر وقت بیدار ماندم و مست کردم. روز بعد به منچستر برگشتم و در حال دویدن در تمرین بودم که چیزی را در ناحیه کشاله رانم حس کردم. مثل یک پارگی بزرگ نبود ولی حس عجیبی داشت.

پس از آن‌‌ ماه‌ها به بازی کردن ادامه دادم تا این که بالاخره کار خودش را کرد. به دیدار متخصصی به نام ریچارد ویلار در کمبریج رفتم. چون مشکلم به کشاله ران بر می‌گشت، تقریبا به عنوان مصدومیت فوتبالی ناشناخته بود. مصدومیت‌های معمول در فوتبال، فتق، شکستگی پاها، زانوها و مچ پا یا حتی پارگی رباط هستند. اما کشاله ران موردی نگران کننده بود مثل این که: «اوه، کسی دوست ندارد تحت چنین عملی قرار بگیرد». مقداری نامعمول به نظر می‌رسید. چنین مشکلاتی برای افراد مسن‌تر پیش می‌آید. اما دردش غیر طبیعی بود و من برای شرکت در بازی‌ها باید مسکن‌های زیادی مصرف می‌کردم.

احتمالا با سبک فیزیکی بازی من، تمامی بلاها سر کشاله رانم آمده بود. اما آن مستی شب قبل در دوبلین، کمکی به ماجرا نکرد. شاید آن روز به شکل درستی نمی‌دویدم یا شب قبل از به اندازه کافی یا درست نخوابیده بودم. در نهایت تحت عمل جراحی قرار گرفتم. غضروفی وجود داشت که باید تراش می‌خورد. یادم می‌آید جراح به من گفته بود که به خاطر میزان آسیب وارده به غضروف، اطمینان ندارد آیا قادر به بازی کردن دوباره باشم یا نه. این طور برای من توضیح داد که بعد از گذاشتن چاقوی جراحی زیر آن غضروف، مثل فرش پهن شده بود. تصاویر را به من نشان داد و غضروف مثل یک لایه به نظر می‌رسید. ریکاوری کردم و برگشتم اما هنوز مقداری درد داشتم. می‌دانستم یک جای کار درست نیست.

وقتی از مصدومیت بدی برگردید، می‌دانید که از نظر پزشکی درمان شده‌اید. اما همچنان باید با درگیری‌های ذهنی خود کنار بیایید. جراح باعث شکل گرفتن افکاری در ذهنم شد: «آسیب زیادی وارد شده است و غضروف به شدت صدمه دیده. باید مواظب باشی». چند سال بعد باید چند عمل دیگر روی آن صورت می‌گرفت ولی من نظرم را عوض کردم و با خود تصمیم گرفتم: «نه، تلاش می‌کنم تا راهم را ادامه بدهم. همینی هست، که است».

جالب است بگویم به نظرم انعطاف ناپذیر بودن مناسب من بود. همسترینگ‌هایم هم سفت بودند. کلا چنین آدمی بودم. آن انعطاف ناپذیری با شخصیتم هماهنگ بود؛ باور دارم که قرار نبود خیلی انعطاف پذیر باشم. می‌دیدم که برخی از بچه‌ها کششی کار می‌کردند و دست خودشان را به انگشت بزرگ پا می‌رساندند. مایکل سیلوستره می‌توانست سرش را روی انگشتان پایش قرار دهد؛ همسترینگ من تنها با دیدن او آسیب می‌دید! هرگز نمی‌توانستم دستم را به انگشت بزرگ پایم برسم. در اواخر کار کمی به یوگا پرداختم و این طور فکر می‌کردم که موجب انعطاف بیشتر بدنم شده است. خودم را متقاعد کرده بودم که انعطاف بیشتری پیدا کرده‌ام. از محدودیت‌هایم خبر داشتم ولی حالا خودم را مثل یک ژیمناست تصور می‌کردم. از نظر تغذیه هم در تلاش بودم تا کسی باشم که نبودم. با این وجود باز هم مصدوم می‌شدم. کشاله رانم بر روی زندگی روزمره من و کارهای ساده‌ای مثل بلند کردن بچه‌هایم یا پیاده شدن از خودرو تاثیر گذاشته بود. بعد از برگشتن از مصدومیت رباط پایم، افراد می‌پرسیدند: «زانویت یا همان رباطت چطور است؟» ولی من از فکر کردن به این مسئله دست می‌کشیدم. مصدومیت کشاله ران تنها مصدومیتی بود که عواقب بلند مدت داشت و دارد.

اگر هوا سرد باشد یا توپ را به پسرم پاس بدهم، درد می‌گیرد. اگر موقع رانندگی یا نشستن در هواپیما بد بنشینم، دچار کشیدگی می‌شود. احتمالا باید مفصل رانم تعویض شود ولی اگر مواظب خودم باشم، می‌ةواننم تا مدت‌ها از این مرحله پرهیز کنم. هر تمرینی که انجام می‌دهم باید صاف باشد: شنا، دوچرخه سواری، قدم زنی. نباید پیچش و چرخشی در کار باشد.

چهار برد پیاپی مقابل نیوکاسل، چارلتون، وست بروم و ساوتهمپتون کسب کردیم. درست است که باید برای برنده شدن تلاش می‌کردیم ولی این بازی‌ها مسابقاتی بودند که انتظار می‌رفت در آن‌ها برنده شویم، اگرچه من همیشه جلوی نیوکاسل به مشکل می‌خوردم. دو بار در آنجا اخراج شده بودم. با شیرر و راب لی درگیری‌هایی داشتم. همیشه تصور می‌کردم در مقابل باشگاهی که همه چیز برده است، گروه متکبری هستند. همیشه نتایج بسیار خوبی در سنت جیمز پارک کسب می‌کردیم؛ بازی کردن در آنجا بد نبود. اما در خصوص ارتش تون، مردمان نیوکاسل، پذیرایی خصمانه آن‌ها، هرگز ارزشی قائل نبودم.

در خانه فولام مساوی کردیم ولی دوباره در ماه دسامبر و در طول تعطیلات سال نو، چهار پیروزی پیاپی داشتیم. کریستال پالاس، بولتون، ویلا و میدلزبرو را شکست دادیم. در روز تحویل سال، پشت سر چلسی و آرسنال در رده سوم جدول رده بندی قرار داشتیم.

این فصل ادامه دارد...