۵۰ نفر بودیم در پادگان هوایی در یک خونه مانند !! در فصل زمستان هم بودیم هرکسی مسولیتی رو باید قبول میکرد ! مثلا بعضی ها جارو زدن جلوی خونه _ شستن پتوها _ و ...
من و رفیق ام مسئول اوردن صبحانه و ناهار و شام از اشپزخونه این پادگان هوایی شدیم !! چرا ؟؟
چون صبح ها ، حدود ساعت ۵ صبح بیدارمون می کردند و میبردن دم حوزه چه مانند که وضو بگیریم و بریم حسینیه برای نماز
این اب اش هم ان چنان سرد و یخکی بود
برای همین ما یک ربع نیم ساعت زودتر میرفتیم برای گرفتن صبحانه
اما برای ناهار ، بعد از ناهار نزدیک یک ساعت تمرینات سخت و بشین و پاشو بود و ما برای شستن دیگ ها که میرفتیم ، انقدر لفتش میدادیم و موقعی کلاس درس میرفتیم ☺
برای شام ، هم سرموقع میرفتیم ☺ و دسر های که اضافه به ما میدادند ، نووش جوون میکردیم ?
برای من و رفیقم پیک نیک شده بود !!
یه بار هم ارشد امون همه امون نگه امون داشت برای شستن خونه !! ما از پنجره های پشتی فرار کردیم ?? و رفتیم عشق و صفا و چرخ زدیم



