بعد از جنگ با ارتش روس که سپاه ایران به طرز مفتضحانه منهزم و پراکنده شد و شاه و آخرین دسته از سپاهیان از نیمه راه جبهه ی جنگ سرآسیمه به تهران برگشتند و عهدنامه خفت آور ترکمنچای را پذیرفتند، 17 شهر از بهترین مناطق ایران را به ضمیمه بندهای دیگر به ایران تحمیل کردند ، گریبایدوف به عنوان سفیر روس به تهران می آید و از روی غرور به عنوان نماینده دولت فاتح در ایران و تهران دست به انواع و اقسام اقدامات می زند. در یکی ازین اقدامات دو زن گرجی تبار صدراعظم را به سفارت روس فرامیخواند تا اگر تمایل دارند به گرجستان که اکنون زیر پرچم روس است برشان گردانند و شب را هم زنها را در سفارت نگه می دارد. صدراعظم دست به دامن مجتهد تهران می شود و او فتوای جهاد صادر می کند و با تیراندازی محافظان سفارت و کشتن تعدادی از مهاجمان شمار بیشتری مردم خشمگین به سفارت می ریزند و 67 روس از جمله گریبایدوف را به نحو فجیعی تکه تکه می کنند.

ازین مقدمه نتیجه شگفت آور این است که من و مای ایرانی بعد آنهمه بی تدبیری شاه و دربار بعد کشته شدن آنهمه ایرانی بخاطر حماقت تمام تصمیم سازان ایران و بعد از تسلیم شهرهای آباد و زیبا و مردمان ایران به غیرتمان برنمی خورد ، لیکن با بردن دو زن و فتوای آقای مجتهد چنان واغیرتا و واوطنا و وااسلاما می دهیم

حکایت تحقیر ما بابت سه گل که از ژاپن خورده ایم  از آن هم مهمل تر است. برای انسان ایرانی برای جان اش و شرفش و هیچ جنبه انسانی اش چیزی باقی نمانده ، حالا تو از سه گل در فوتبال غرورت جریحه دار میشود؟؟!

بهتر که در این شرایط هرگز قهرمان نشویم تا با دایره و تنبک تا صبح حرکات موزون نفرماییم و امثال فتحعلی شاه ها به ریش ما نخندند!!!