در کنار یک صبح بی تکرار... در کنار جوانه هایی از درون قلب خود.. باز احساس میکنم تمام جاودانگیت را در اعماق تاریک روح خود.. و روشن میکند و روشن میکند تارو پود پوسیده تنم را...آه ای بانو.. اه ای جوانه های زندگی من... آه ای خورشید صبح های روشن من... تو که از حرارت وجودت گرم میکنی سرمای خشک و بی روح تن خسته من را.. تن خسته وشکسته از جفای عالمیان... دوستت میدارم همچنان تابان چو خورشید.. دوستت میدارم همچنان بزرگ چون ستارگان اسمان... یادت در دلم جوانه زندگی میکارد