«دستان تو مانند شکوفه های گیلاس در میان ناباوری هایمان جوانه زدند تا رویاهایمان به رنگ بهار درآیند... و آری شکوفه های گیلاس روزی با پاییز خواهند رفت اما بهاری که تو در دلمان کاشته ای تا ابد جاودانه خواهد بود.» ای مَرد روزهای سخت، خبر آمد که می خواهی دستکش هایت را به دیوار تاریخ بیاویزی و ما به اندازه یک جنگ جهانی سرشار از افسوسیم. چرا همه چیز ناپایدار است؟ کاش میشد با فشردن دکمه ای، برخی آدمها را در نگاهمان متوقف کنیم، تا همیشه شاهد حضورشان باشیم. آدمهایی که قلبمان را سرشار از سرمستی می کنند و احساسمان را بارور. با وجود تو بود که ما دوباره بر غرورمان بوسه زدیم و دست هایمان را به نشانی پیروزی گره کردیم. فریادمان چه پیروزمندانه بود و نگاهمان چه غرور انگیز، هنگامی که تو پاسبان چارچوب دروازه قلبهایمان بودی. از هرچه یاد کنیم تو سهم عظیمی در آن داری. از افتخارات بگویم یا پیروزی ها؟ از فتح قله های موفقیت یاد کنم یا از درخشش ها؟ تو در همه اینها نقشی مسیحایی داری. همه اینها تجلی از دستان معجزه گر تو هستند. هنگامی که آرزوهایمان مانند شبنم صبحگاهی بر چمن های سبز در حال رنگ باختن بود، تو مثل قهرمان قصه های شبانه سر بر می آوردی و قصه هایمان را با پایانی خوش به آخر می رساندی... و ما چه کودکانه در انتهای شب به خواب می رفتیم. اگر تو نبودی ممکن بود همه خواب های ما پریشان باشد، مشوش و پر از کابوس. هیچ مردی را نمی شناسم که در یک شب به اندازه تو در برابر وحشت و ناامیدی ایستاده باشد. اما تو ایستادی، و پرچم های آبی و سفید به مدد تو بود که به اهتزار درآمدند و نام چلسی بر بزرگترین قله فوتبال حک شد. آرزویی که رودخانه تایمز همیشه آن را در حافظه خود داشت و با آرامش زمزمه میکرد، تو به واقعیت بدل کردی. هوادارن آبی ترین تیم لندن، نام تو را با غرور و افتخارشان گره زده اند. نه تو فراموش نخواهی شد... می گویند با گذشت زمان همه چیز فراموش میشود اما حتی اگر سیلابی از زمان بیاید و رد پای هر خاطره ای را در ذهنمان بشوید و با خود ببرد، نام تو و آنچه که کرده ای بر این دیوار ها خواهد ماند. چمن های سبز و روح استمفورد بریج هنوز هم فریادی در خود دارند که بسیار شبیه به صدای توست. انگار هنوز هم پشت دیوارهای های دفاعی ایستاده ای و دروازه های بریج دلخوش بزرگی تو هستند. پیتر جان، دور از ما دستکش هایت را نیاویز که قلبمان مانند جمجمه ات از سنگینی لگد این احساس خواهد شکست و هیچ کلاهی قادر نیست بر آن مرهم بگذارد. ای مرد مسیحایی، دستان معجزه گرت را با قلبهایمان حافظ خواهیم بود تا زمانی که عشقی باشد و آسمانی...  


ارسالی محمد مرادی