روزمرگی محض 

عدم امید به آینده

بدون یکی که بتونی باهاش درست درد و دل کنی

همه چی برام عادی شده 

فیلم فوتبال گیم مسافرت و ...

فرم لب و لوچه ام 24 ساعته شده مث ویتو کورلئونه

امشب 20 دقیقه نشسته بودم زل زده بودم به ساعت تا اینکه بابام گفت هی بچه چه مرگته

دلم لک زده برا بچگی نوجوونی سالایی که خیلی امید داشتیم

فک کنم اولین بار وقتی دیدم که چطوررفقای چندین ساله سر یه چیز کصشر مث کنکور به هم دروغ میگن و نارو میزنن فهمیدم که اینجا کجاست

یه دنیای کثیف پرآدم دغل که به وقتش خوب خودشونو نشون میدن

شجاعت و حماقتم فعلن در حد خودکشی نیست اما دیگه واقعن مرگ و زندگی برام یکیه 

نمیدونم چندتاتون به حس و حال من رسیدین؟