آنها از سال ۱۹۹۰ هیچ گاه لیگ برتر را فتح نکرده اند. در لایه های نامرئی همین جمله بی آلایش، یک تاریخِ جنون آمیز، یک پایکوبی شبانه در دهلیز جاودانگی، یک زیبایی منحصر به فرد ریخته شده توی لحظه های هزاران دلباخته و یک لیورپول که دور تا دور لیگ را محاصره کرده، دفن شده است. اما در نیمه روشن و وهم انگیز ماجرا که هر روز امتداد می یابد، فاجعه، چشمه های جوشیده و جاری روی جاده های گونه، نوسان دد منشانه زمان، حسرت خواب های آرام جا مانده در گذشته و ترس از تکرار این چرخه بی رحم ناکامی، خودنمایی می کند. داستان لیورپول شاید شبیه مردی باشد که در هجوم فراموشی، راه خانه اش را گم کرده و در این سال ها هر کسی که آمده، نتوانسته هویتش را به او یادآوری کند که روزگاری کجا می زیسته و کیست.

بند اول مقدمه ای بود از روز های خوش و آغشته به غم تاریخ لیورپول، اما مورد مهم این است که در تمام این سال ها همه گفته اند که طرفداران پرنده قرمز، هیچ گاه نگذاشته اند لیورپول در این تاریکی های مداوم تنها قدم بزند؛ اما این بار مسئله من، مسئله وفاداری و این حرف ها نیست. چیدن واژه ها کنار هم و رژه رفتن آنها با نظم و قائده با کلی آرایه های ریز و درشت در جهت توصیف وفاداری جلوی چشم کسانی که هزار مرتبه وفاداری و عشق را بهتر از من می فهمند، کار بیهوده ای است. شاید از این پنجره ای که من می نگرم، هزاران نفر نگریسته اند اما بسیار مایل بودم درباره این منظره حزن انگیزی که سال ها دیده ام، یک بار خودم بنویسم.
لیورپول هیچ گاه تنها قدم نزده است؛ همیشه کسانی بوده اند که در برف و باران، آنفیلد را با هرم دست ها و فریادهایشان شعله ور نگه دارند، همیشه کسانی بوده اند که پیش پیکر نیمه جان لیورپول بنشینند و اشک بریزند. همه این ها بوده و هزاران بار به زبان آمده اما کمتر کسی بوده که بگوید از ۱۹۹۰ به این ور، چه بر سر لیورپول آمده که با جامی که بسیار با آن مانوس بوده، بیگانه شده است. چرا این همه سال هدف لیورپول باید کسب مقام سوم و چهارمی باشد که بتواند به اروپا راه پیدا کند، اصلا چرا همیشه باید لیورپول در رتبه های مایوس کننده جدول، تنها قدم نزند؟ عاشقی و عشق بازی هواداران با لیورپول، بالای جدول و با لمس جام، چه اشکالی دارد؟ این طرفداران پیه خیلی چیز ها را به تن مالیدند و به جای نک و ناله، به این که آنفیلد، خانه شان است، بالیدند؛ آیا سزاوار است برای رسیدن به سکویی که برای بالا رفتن از آن، جراحت ها دیده اند، این همه منتظر بمانند؟ صبر، یک سال، دو سال و نه که سی سال. من فکر می کنم برای هواداران لیورپول، باید صبر و وفاداری بازتعریف شود. پسری که همراه پدرش، آخرین قهرمانی را در سال ۱۹۹۰ دیده، حالا پدر شده و احتمالا برای فرزندانش خاطره هایی را تعریف می کند که خودش هم خوب به یاد ندارد. یک نسل گذشته! یک جای کار بدجور می لنگد. لیورپولی که رعشه بر جان تیم های لیگ برتری می انداخت، حالا پس از گذشت نزدیک به سه دهه، برای برداشتن آخرین گام های منتهی به قهرمانی، پاهایش می لرزد و شاید آخر کار هم بلغزد. این هویت قهرمانی را از لیورپول چه کسی گرفته است؟ احتمالا کسانی که در این باشگاه، قدرت مطلق اند و از وفاداری طرفداران حرف می زنند و مدام پیزر لای پالانشان می گذارند.

پایان قصه برای این هواداران خیلی نزدیک است؛ خوشی یا غم، نوشیدن یک شراب کهنه خوب و یا شکستن سبو، اولی یا دومی، تو تنها قدم نخواهی زد با جام و یا بدون جام. شاید گفته بیل شنکلی حالا بسیار مصداق دارد: "شما اگر اول بشوید، اول شدید و اگر دوم شوید، هیچ چیز نشدید." برای این پایان کمی صبر کنید، البته نه از جنس صبر لیورپولی ها؛ آدم آن همه طاقت نمی آورد، در عجبم این مردمان چطور زنده مانده اند... شاید با عشق.



