فردوسی یگانه فردی است که می توان نام مورخ پارسی بر او نهاد زیرا با منطق خود به بازسازی گذشته ملک و ملتش می رود ، نه تقلید کورکورانه از سخنان دیگران . آری ، حقیقت را باید با اندیشه خود دید نه از دهان دگران شنید. کسانی که گوینده تاریخ هستند نمی توان گفت آنان مورخ می باشند، در واقع آن ها مقلدی بیش نیستند. آن هم مقلد تاریخ نگارانی از دیار بیگانه که دشمنی خاص با این دیار داشته اند . مقلد تاریخی یعنی یک نوع مزدور و خائن که دیار خود را به بهای ناچیز می فروشد. مشت نمونه خروار است. یک نمونه از این خروار بی آگاهی را در برابر دیدگانمان می آوریم .آیا میدانید ناپلئون بناپارت از تاریخ پارسیان دفاع کرده و می گوید که شکست‌های سالامین و ماراتن برای پارسیان دروغی بیش نیست و آنها تصورات تاریخ نگاران یونانی می باشد. چطور شکستی که تمامی سپاه پارس به سلامت به میهن خود باز میگردد ، آیا رسم آن شکست است و می افزاید اروپاییان از آن باید به خود ببالند که در نبرد سالامین به یکباره به دست پارسیان بلعیده نشده اند ولی خود تاریخ نگاران ایرانی آن ها را شکست می شمارند و جالب این جاست که در مدارس و دانشگاهها ، آن شکست ، دیده و دانسته، خواسته و ناخواسته به دفعات بسیار تدریس می شود و اساتید نیز پرافتخار و مشتاقانه از شکستهای پوچ و پوشالی پدرانشان پیوسته حکایتهای رنگارنگ برای شاگردانشان بازگو می کنند. خروارها بی اعتنایی به تاریخ ملتی که مردمش کمتر به شکست عادت داشتند و آزادگی خصوصیت همیشگی شان بود که این موارد در تاریخ دیگر تمدن‌های مرتبط بسیار اشاره می شود. آری، تمام رشادت های مان در گذشته را ، افسانه و دروغ می پنداریم زیرا این چنین به ما القا شده و باید در کتاب های تاریخ ، شنونده و نگرنده رشادت و غرور دیگران باشیم. بایسته ی زیستن ، شناخت حقیقت است. حقیقت را باید با اندیشه خود دید نه از دهان دگران شنید. آری فردوسی سپاهی بود تک سوار ، که به هر سان هستیم ، زاده شمشیر خرد اوییم. دیهیم داری که گوی حیات ایرانیان را به میدان وجود انداخت. تک سواری که تنها و تک ، بی پشت و پناه در گستره ی صحراهای سوزاننده می تاخت و بذر تباهی بر زمین هرزه خیز نادانی می افشاند ، تا در قلمرو اش خرمی خیزد.