گل در این باغ به پابوسی خار آمده است
بر سر آینه باران غبار آمده است
درد بالاتر از این نیست که در مسلخ ظلم
سینه با خنجر خونریز کنار آمده است
عشق با پای خود افسرده و لنگان لنگان
پای خونبارترین چوبهی دار آمده است
زوزهی باد خزان گوش دلم را کر کرد
یک نفر نیست بگوید که بهار آمده است؟


