امروز ۲۴ بهمن، سال‌روز مرگ فروغ فرخزاد است.

یادش جاودانه ...

..........

 

..........

شعر "مرثیه" شاملو در رثای فروغ :

به جستجوی تو به درگاه کوه می گریم در آستانه ی دریا و علف به جستجوی تو در معبر بادها می گریم درچارراه فصول،  درچارچوب شکسته ی پنجره یی که آسمان ابرآلود را قابی کهنه می گیرد به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟ جریان باد را پذیرفتن و عشق را که خواهر مرگ است و جاودانگی رازش را با تو درمیان نهاد پس به هیات گنجی درآمدی بایسته و آز انگیز گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را دلپذیر کرده است نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد "متبرک باد نام تو" و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را هنوز را ..........

شعر "دوست" سهراب سپهری در رثای فروغ :

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق‌های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب می‌فهمید

صداش

به شكل حزن پريشان واقعيت بود

و پلکهاش

مسير نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست‌هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما كوچاند

به شكل خلوت خود بود

و عاشقانه‌ترين انحنای وقت خودش را

برای آينه تفسير كرد

و او به شيوه‌ی باران پر از طراوت تكرار بود

و او به سبک درخت

ميان عافيت نور منتشر میشد

هميشه كودكی باد را صدا میكرد

هميشه رشته‌ی صحبت را

به چفت آب گره میزد

برای ما يک شب

سجود سبز محبت را

چنان صريح ادا كرد

كه ما به عاطفه‌ی سطح خاک دست كشيديم

و مثل لهجه‌ی يک سطل آب تازه شديم

و بارها ديديم

كه با چقدر سبد

براي چيدن يک خوشه‌ی بشارت رفت

ولی نشد

كه روبه‌روی وضوح كبوتران بنشيند

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله‌ی نورها دراز كشيد

و هيچ فكر نكرد

كه ما ميان پريشانی تلفظ درها

براي خوردن یک سيب

چقدر تنها مانديم...

..........

شعر "دریغ و درد" اخوان ثالث برای فروغ :

 

چه درد آلود و وحشتناک

نمی گردد زبانم که بگویم ماجرا چون بود

دریغ و درد

"هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود"

چه بود این تیر بیرحم از کجا آمد

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

درین محرومی وعریانی پاییز

بدینسان ناگهان یکباره خالی کرد

از آن تنها و تنها قمری محزون و خوشخوان نیز

چه وحشتناک

نمی آید مرا باور

و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر

ندانستم، نمی دانم چه حالی بود

پس از یک عمر قهر و اختیار کفر

آه

نشستم عاجز و بی اختیار، آنگاه

به ایمانی شگفت آور

بسی پیغامها، سوگندها دادم

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

و در من باوری بی شک و از من سخت ناباور

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار، ای خدا، ای داور، ای دادار

مبادا راست باشد این خبر، زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده ست هرگز پنجه ی بغضی گلویت را

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

ترا هم با تو سوگند، آی!

مکن، مپسند این، مگذار

خداوندا،خداوندا، پس از هرگز

همین یک آرزو، یک خواست

همین یکبار

ببین،غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا، به حق هر چه مردانند

ببین، یک مرد می گرید

چه بی رحمند صیادان مرگ، ای داد

و فریادا، چه بیهوده ست این فریاد

نهان شد جاودان در ژرفنای خاک و خاموشی

"پری شادخت شعر آدمیزادان"

چه بیرحمند صیادان

نهان شد رفت

ازین نفرین شده مسکین خراب آباد

دریغا آن زن مردانه تر از هرچه مردانند

آن آزاده، آن آزاده

تسلی می دهم خود را

که اکنون آسمانها را ز چشم اختران دور دست شعر

براو هر شب نثاری هست روشن مثل شعرش، مثل نامش پاک

ولی دردا،دریغا، او چرا خاموش؟

چرا در خاک؟

..........

و "آخرین" شعر فروغ الزمان فرخزاد :

دلم گرفته‌ است دلم گرفته‌ است

به ایوان می‌روم و انگشتانم را بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم چراغ‌های رابطه تاریک‌اند چراغ‌های رابطه تاریک‌اند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد پرواز را به‌خاطر بسپار پرنده مردنی‌ ست

..........