وقتی خورشید روز 16 دسامبر سال 1952 میان کوچههای سن گیل کلمبیا شروع به خودنمایی کرد، خانواده پینتو آفانادور نمیدانست که فرزندشان روزی قدیس خواهد شد و یک ملت او را میان دستهایشان بلند خواهند کرد. امروز اما دعای یک ملت پشت سر خورخه لوییس پینتو است. دیگر برای مردم کاستاریکا، اسطوره کلمبیا مارکز نیست. از امروز باید نام پینتوی کلمبیایی را میان قهرمانان آرزوهای کودکان بازیگوش سن خوزه شنید .کاستاریکایی که به زبان اسپانیولی ساحل غنی معنی میدهد و انگار این سواحل پر از قهرمانان خفتهای بوده است که با شروع جام جهانی از خوابی کهن برخاستهاند. تنها فرماندهای به نام پینتو لازم بوده است برای این شوالیههای بی باور رؤیاپرداز که البته ما مقصر این بی باوری هستیم. وقتی بی باوری ما شگفتی را انگار میکند، وقتی مخیله ما تنها به امور متواتر و معمول میندیشد، آرزو داستان غیرمعمولی میشود که تنها به اسطورههای میان کتابهای کهنه و قصههای مادربزرگها پیوند میخورد.
رالف رالدو امرسون فیلسوف آمریکایی جمله معروفی درباره امید و آرزو دارد: آنکه در آرزوی دیدن زیباییهای جهان هستی عزم سفر کند، زمانی به گمشده خویش دست خواهد یافت که آن را در بطن خود پرورده باشد؛ و این گروه متحد انگار از ازل برای افتخار زاده شدهاند. زاده شدهاند تا رنگ واقعیت را به آرزوهای کاستاریکا بزنند. این گروه در بطن خود گمشدهای را پرورده بودند که تنها یک گام دیگر تا جاودانه شدن در تاریخ فاصلهدارند. وقتی کارپنتیر نقاش در اوایل دهه بیست به اروپا مهاجرت کرد تا به جرگه نقاشان سورئالیست بپیوندد، دنبال عناصری فوق طبیعی بود تا به مدد آنها بتواند تصویری از واقعیت بیافریند. او و دیگر نقاشان همعصرش نمیدانستند که روزی باید برای دیدن این عناصر دوباره به امریکای لاتین برگردند. کارپینتر جزو اولین کسانی بود که این عناصر را در فرهنگ امریکای لاتین کشف کرد. آنچه او در فرهنگ امریکای لاتین پیداکرده بود را شگفتی واقعی نام نهاد؛ و حالا این شگفتی واقعی روبروی چشمان مردم کوچه و بازار قرار دارد.
برای مردم امریکای لاتین که نویسندگان و ادبیاتش همیشه در مرزی از خیال و واقعیت قرار داشتهاند، شاید این موفقیت شکل باورپذیرتری داشته یاشد. انگار رئالیسم جادویی نویسندگان محبوب امریکای لاتین محقق شده است، حالا ملافههای صد سال تنهایی یک ملت به پرواز درمیآیند. رؤیاهای یشمیرنگشان دود نمیشود و مسیر خوشبختی به روی آسمان برایشان باز میشود. 23 قدیس و یک پدر مقدس آرزوهای ملت کاستاریکا را به آب مقدس میشویند و تمام کاستاریکا آرزو میکنند خوشیشان مانند دموکراسی که از سال 1842 در این کشور دوام پیداکرده است سالهای متمادی به طول بینجامد.
به فوتبال برگردیم، به زمانی که گویها بیرون میآمدند و شاید تنها طرفداران واقعی رئالیسم جادویی باور میکردند که در گروهی که سه قهرمان پرمدعای جهان حضور دارند تیم بینام و نشان کاستاریکا بدون باخت بهعنوان تیم اول صعود میکند و شاید آنها هم خواب روزی را نمیدیدند که کاستاریکا در بین 8 تیم برتر جام جهانی قرار بگیرد. برای کمپل، رویز و یارانش یک گام تا اسطوره شدن فاصله است. پینتو و یارانش لردها و بارون های پرمدعای انگلیسی، سربازان پرطمطراق رمی و مردان سرزمین آفتاب را شکست داده بودند. دیشب از میان تمام اسطورههای کهن دنیا گذر کردند و آتن را به سکوت فراخواندند؛ و حالا این تیم دوستداشتنی باید به مصافی هلندی برود که بزرگترین مدعی ناکام همیشه تاریخ بوده است. نتیجه هر چه باشد شگفتی تابهحال محقق شده است. حتی اگر به سبک صد سال تنهایی مارکز، هلندیها جوی خونی راه بیندازند که از میان تمام کاستاریکا بگذرد، بازهم این سرخپوستهای شجاع اسطوره شدهاند. کسی چه میداند شاید مسیر بعدی این قهرمانان بندر آمستردام باشد و تسخیر کشور لالههای نارنجی؟
من شگفتی را خود واقعیت میدانم و روی بی باوری خودم خط میکشم. امریکای لاتین است دیگر کشور رؤیاهای واقعی و واقعیتهای رؤیایی. باورشان کنیم!!