اختصاصی طرفداری- هانس گئورگ گادامر فیلسوف آلمانی خیلی وقت پیش توی یک سخنرانی قرن بیستم را عصر حاکمیت رسانه بر دنیا معرفی کرده بود. اگر این قول این فیلسوف خوش اسم آلمانی را درست بدانیم آن وقت تکلیف ما با قرن بیست و یکم بیش از پیش روشن می شود. رقابت دیوانه وار جریانات و قدرت های سیاسی گوشه کنار دنیا برای در اختیار گرفتن رسانه های جمعی و قرائت تاریخ بر مبنای نیازها و ترجیحات سیاسی از طریق تبدیل تدریجی این رسانه ها به روابط عمومی و دستگاهِ تحریف توسط این جریانات به خوبی بیانگر این واقعیت است که ما در چگونه جهانی زندگی می کنیم. بدون شک یکی از اصلی ترین قُلاب های رسانه های مختلف برای انتقال پیام ها نیز بهره گیری از چهره ها و شخصیت هایی است که عموما با جاذبه های فراوان خود یک جایی از ذهن مردم را به تسخیر خود در می آورند و نتیجتا جمله اقوال و افعال آنها برای بیشینه جامعه بدل به واقعیت محض می شود.
چنانچه گفتیم این پیام ها از طریق چهره ها و شخصیت ها منتقل می شود و اتفاقا این همان نقشی است که سلبریتی ها در ساختار های فعلی به صورت سهوی و یا عمدی به ایفای آن می پردازند. قبل از ورود به اصل موضوع بگذارید نظر شخصی خودم را بگویم که سلبریتی بر طبق تعریف کلاسیکش یک عاملِ هنری، ورزشی و یا رسانه ای است. عامل با خالق خیلی فرق دارد مثلا استنلی کوبریک می شود خالق و تام کروز می شود عامل. عامل یک چیزی است توی دستِ خالق، مثلا یک موزیسین قطعه را می نویسد و در اختیار یک ارکستر می گذارد تا قطعه اش را اجرا کنند. تهِ توانِ عاملین این است که اثرِ خالق را در نزدیک ترین حالتش به واقعیت به نمایش بگذارند. یک سلبریتی نه هنر را آنطور که شایسته است می شناسد و نه پایبندی خاصی به اهداف عالیه ورزش دارد. عامل است، می گذارند جلوش و او هم می خواند، برنامه ها را دیکته می کنند و او هم از بر می کند شعور سیاسی و اجتماعی خاصی ندارد، فوتبال، سینما، موسیقی یا تلوزیون اعتباری را برایش فراهم می آورد تا با یک گلِ استثنایی یا یک سکانس بی نظیر، زندگیش را بسازد و تا خود قیامت هزاران بار خاطره آن گل یا آن صحنه را بازگو کند. توی چمن استادیوم ها و متعاقبا توی قابل تلویزیون ها سبز می شود و پر و بال می گیرد شکل دیگرش آن است که روی پرده نقره ای سینما می درخشد و تندیس های طلایی توی دستش برق می زند و الهه شهرت می شود. خب به نظر شما چه چیز کفه ترازو را توی این رابطه به تعادل می کشاند؟

تعادل این رابطه در گروی نقشی است که یک سلبریتی در حوزه عمومی باید ایفا کند. این همان چیزی است که سیستم می خواهد سلبریتی ها آن را ایفا کنند، اینکه چرخ دنده ای لابه لای چرخ دنده هایش باشد و در قبال همه آوانس های مفت و مجانی که سیستم به او داده و تبعیض هایی که برایش قائل شده یا پله هایی که زیر پاهایش گذاشته و او را به اوج برده در بزنگاه های بحرانی قرضِ خود را با سیستم تسویه کند و فراموش نکند که خیلی راحت می توانست یکی از معمولی های بی شمار جامعه باشد. درکِ این رابطهِ نامرئی البته برای بسیاری از سلبریتی ها امری ساده و مبرهن است و شاید همین است که مثلا توی تایم لاین اینستاگرام، دسته دسته افرادی را می بینیم که از استخر پارتی توی کردان شیرجه می زنند توی هیات فلان مداح معروف و از استشناق مغزیجات بالابرنده روی تن و دست نرم تنان می رسند به چرخاندن ملاغه توی حلیم حضرت عباس، وضعیتی که علمیش می شود تعادل و خودمانی ترش می شود بگذریم...
البته برای پرهیز از سو تفاهم مایلم به این نکته اشاره کنم که این رویه ابدا مختص سرزمین و فرهنگ ما نیست، حقیقتا نیست و فقط اجرایش با توجه به سطح اژدهابودگی سیستمِ کنترل کننده از پیچیدگی بیشتر و کمتری برخوردار می شود. در واقع مفهومی ثابت است با اشکال متفاوت. مثلا با کمال احترام به آراء و نظرات تک تک شما، من فکر می کنم بخش اعظمِ موسیقی قرن بیست و یکمی یا به عبارت دیگر موسیقی که به شدت تحت تاثیر منطق بازار است و بسان کالایی فرض می شود که ارزشش در گروی سودآوری آن است، از نظر من ملغمه ای از جاذبه های جنسی، تجاری و اگر آن ته چیزی ماند موسیقی است. استیج های موسیقی امروز دیگر نه جایی برای چشم های نامتناسب ادیت پیاف دارند نه حوصله قامت کوتاه شارلز آزناوور و نه کیلوهای اضافی پاواروتی را. هیچ کدام از این ها با معیارهای مارکت موسیقی امروز همخوانی ندارند. در این بستر پس عجیب نیست اگر برنامه سازان و داوران فلان کمپانی معروف خطاب به اَدِل که به حق یکی از بهترین صداهای موسیقی عصر ما را دارد پس از اولین آزمونش گفته باشند: "صدایت خوب است اما به واسطه ظاهرت شانسی توی این داستان نداری". در این نگاه سلبریتی مبلغ شکل خاصی از زیست و ایدئولوژی است و پروموت شدنش در گروی التزام عملی ترش به ارزش های چتری که او را در برگرفته است.
وظیفه ای که در این بستر می توان از یک هنرمند یا ورزشکار مردمی انتظار داشت اتفاقا همین است که نظیر وریا غفوری خلاف جهت آب شنا کند و تن به این بازی ندهد آن هم با علم به این واقعیت که شرافت توی دنیای فاقدِ شرافت ما عموما تصمیمی پرهزینه است. فرقی هم نمی کند ویکتور خارای شیلیایی باشی یا پرنسس دایانای خاندان سلطنتی. صد البته که در بسترهای این چنینی می شود خیلی خیلی راحت زندگی کرد. می توان در مرزهای امن قدم برداشت. می شود چشم بست و صداهای توی مغز را خفه کرد. می شود هم همان راهی را رفت که مسیح نشان داده بود، اینکه از راه هائی نرویم که روندگان آنها بسیارند، از راه هایی برویم که روندگان آن کم اند و بدانیم که راه سعادت تنگ است و سخت و روندگانش اندک.



