چنین یاد دارم ز عهد شباب/که همبسترم شد شبی دختری نه سفته در آفته دین ودل/پریچهره و شوخ و سیمین بری به شوخی گرفتم دو پستان او/چو بازیچه در دست بازیگری شدم راست تاعزم سفتن کنم/چو ناسفته دیدم به کف گوهری بخندیدو گفتا که آهسته تر/مزن دست بیهوده بر هردری خدا بسته این در تو بازش مکن/به یک شب که با من به یک بستری زدم دست به پشتش بگفتم خدا/گشوده ز پشت تو دیگر دری شنیدستی آن شعر معروف را/که گفته در این باره دانشوری خدا گر ز حکمت ببندد دری/ز رحمت گشاید در دیگری