یه قسمتیش بود در مورد خانواده که یک خونه ی جنگلی داشتن. یه شب پسر بچه پنجره ی اتاق خوابش رو باز گذاشته بود و هیولاهاییکه زیر درختای جنگل زندگی میکردن آمدن داخل اتاق و طناب بستن به تخت پسر بچه. همین طوری که خواب بود میکشیدنش داخل جنگل و بردنش زیر زمین و خوردنش !!!!!!! 

یادش بخیر تابستون که میرفتیم خونه ی بابابزرگم تو شمال ، شب ها تا صبح بیدار بودم و روزا میخوابیدم !! از ترس اون هیولاها

چقدر اوسکول بودیم ها ???