طاقت نیاوردم گفتم بهش هرچند خودش حس کرده بود ایقد پاپیچشم و حسودی میکنم با کسی بپلکه و همش دور و ورشم و مدام نگرانشم و دلتنگشم بهش گفتم آخرش فک میکردم تنهام میزاره نزاشت ولی یجور نشون میداد انگار ازم خوشش نمیاد ولی اگ نمیومد باید تنهام میزاش تازه هروقت سعی میکردم ولش کنم و فراموشش کنم میومد سراغم و نمیزاش برم بعد اونم دوس نداشت با بقیه بگردم و اگ میدید با دختری پی ام دادم و اینجور چیزا قهر میکرد ولی آخرش ولم کرد رف چون ز زیاد بهش دروغ میگفتم و نقش بازی میکردم دست خودم نبود میخواستم همیشه راضی نگهش دارم البته اینم بگم اون ی پسر معمولی نیس ترنسه در واقع دختریه ک تو جسم پسرونه گیر افتاده