امشب دختری که سال ۹۰ باهاش قول و قرار ازدواج حتی گذاشته بودم و به خاطر اطرافیان نتونستم بهش برسم دیدم
همسایه مون بودن و ما چندین سال دوست بودیم و کلا نشد که بشه که مهمترین دلیلش مادرم بود
کلا تو کوچه وایساده بودم و داشتم آتیش بازی و ترقه رو میدیدم که خانم واسه چهارشنبه سوری با شوهرش و دختر کوچیکش اومده بود و از ماشین پیاده شد دیدم و کلا ریختم بهم
و کلا اومدم خونه تا با سایت سرگرم بشم
امشبم همه زدن تو همچین داستانایی
۵ , ۶ تا پست بچه ها گذاشتن
اوضاع رو بدتر کردن
یکی پست گذاشته از خودتون بدتون اومده رفتم خوندم دیدم پشیمونه از ایپ که به طرفش نگفته
یکی دیگه گذاشته واسش نجنگیدم
کلا شب رمانتیکی شده


