مرد، بازوانش را از پشت دور زن که کز کرده رو به جلو، هق هق می کند و شانه هایش تکان می خورند، حلقه می کند، دهانش را بیخ گوش زن می گذارد، لاله ی گوشش را به نرمی می بوسد و با صدایی بم زمزمه می کند: "من همین جا کنارت هستم. هیچ کجا نخواهم رفت" و زن را محکم تر بغل می کند. بعد، مکثی می کند، چشمانش گشادتر می شوند و می گوید: "من باید بروم مستراح" و دست به تنبان از اتاق می دود بیرون. زن فین محکمی توی دستمال خیس توی دستش می کند و با پشت دست ریملش را که راه افتاده روی گونه اش پاک می کند. صدای گوز بلندی به گوش می رسد.
عاشقانه های یک ذهن مریض
۸۶۳ بازدیدشنبه ۰۳ فروردین ۱۳۹۸ - ۱۶:۳۱
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.


