شاید برای نوشتن از عشق در کلمبیا صلاحیت کافی نداشته باشیم وقتی گابریل گارسیا مارکز کلمبیایی سالها از عشق نوشته است و ما خواندهایم. اما این روزها که تنها چند ماه از مرگ این اسطوره کلمبیایی میگذرد، میشود از عشق سالهای وبایش، از پاییز پدرسالارش و از صدسال تنهاییاش وام گرفت. فلورنتینوی عشق سالهای وبا فرزند نامشروعی است از طبقه متوسط، داستان عشق فلورنتینو مدتهاست در گوش کودکان کلمبیایی نجوا میشود. در گوش تمام مردم متوسط امریکای لاتین که میخواهند جاودانه شوند. درست همانند عشقی به جاودانگی زندگی. اما افسوس که این کشور سرزمین مرگهاست. سرزمین مجازات. کلمبیا سرزمین عشق, غرور و خشونت است. در کشوری که فساد و جنایت و عشق و عصبیت نسبت نزدیکی با هم دارند فوتبال شاید جزو معدود موجودیتهایی باشد که میتواند تمام اینها را به هم بیامیزد. گاهی خودش را در شلیک گلوله به اسکوبار فقید مینمایاند و گاهی میان فریادهای شادی مردان و زنان کلمبیایی میتوان جستجویش کرد.
دو بار در جامهای جهانی، آرزوهای کلمبیا به دست سربازان خودی فروریخت. یکبار به دست اسطورهای به نام هیگوئیتا، اسطوره دیوانه درون دروازه، که نهفقط شباهت چهرهاش به چه گوارای فقید، که دیوانگیهایش نامش را جهانی کرد. دیوانهای با ضربات مشهور به خودش، مجنونی رام نشدنی که گاه تا نیمه حریف بازیکنان را با دریبلهایش از جلو برمیداشت، دروازهبانی که 48 گل در زمان بازیاش به ثمر رساند.
اما هیگوئیتا نمیدانست که جنون همیشه تو را پیروز نمیکند زمانی که در وقتهای اضافه بازی یکهشتم نهایی جام جهانی 90 هیگوئیتا لغزید قلب یک ملت ترک خورد. برای لحظهای تمام ساعتهای دیواری بوگوتا ایستادند، درست در لحظهای که هیگویتا در میانه میدان نتوانست روژه میلا را مقابل بردارد، روژه میلا توپ را دزدید و به قلب کلمبیا شلیک کرد. کلمبیای مغرور با آن ستارههای دوستداشتنیاش به خانه برگشت. کسی چه میداند شاید فردی رینکون، فاستینو آسپریلا، والنسیا، والدراما، هیگوئیتا، آریستازابال، اسکوبار و ... با هدایت فرانسیسکو ماتورانا میتوانستند انگلیس را از مقابل بردارند و آنچنانکه فرجام شیرهای رام نشدنی شد، رام نشوند.
4 سال بعد داستان به شکل دیگر تکرار شد. این بارهیگوئیتا در دروازه نبود، اسکوبار لغزید، درست در لحظهای که نباید، استوارت تیر دوم را بر پیکر کلمبیا شلیک کرد تا گل دقیقه نود فوروارد آن روزهای بایر مونیخ آدولفو والنسیا هم برای کلمبیا کافی نباشد. کلمبیا 2بر 1 مغلوب امریکای میزبان شد و با تمام آرزوهایش حذف شد تا دیوانه دیگری خارج از زمین فوتبال اسکوبار را در شهر جنایت زده مدلین مجازات کند و دریغ که این مجازات با جرم هیچ تناسبی نداشت و به دست جانیان و کارتل های مجرم عدالت گریز صورت گرفت که نمادی هستند از ژنرال پیر داستان پاییز پدرسالار. نمادی از آلودگیهای جامعه کلمبیا، نمادی از جنون خارج از زمین و کثیفی زندگی انسانی.
امروز پیرمرد خالق دلبرکان غمگین من زنده نیست تا ببیند که دلبرکان محبوب کلمبیا تا یکچهارم نهایی بالاآمدهاند و باید در مقابل میزبانی قرار بگیرند که تمام امید کشور برزیل را به دنبال میکشند. امید مردمانی که پسربچههایشان هرروز به امید زیکو، رونالدو، پله، رومایو یا رونالدینیو شدن از خواب بر می خیزند.برزیلیها نمیخواهند نفرین ماراکانا بار دیگر تکرار شود. آنهم به دست گروه دیگری از امریکای لاتین. اما آیا میشود مقابل ارادههایی که سر به آسمان میسایند ایستاد، آیا میشود در گوش جیمز و یارانش زمزمه کرد که این ایستگاه آخر است؟ این بار دستهای کلمبیا به هم فشرده است و در برابرش برزیلی قرار دارد که همیشه در جامهای جهانی به اتحاد مشهور بودهاند و امروز در خانه و در مقابل چشم تماشاگران خودی بازی میکند.
این بار کلمبیا نمیخواهد خودش بلغزد و اشتباه کند، این بار دستهای اشتباهی نمیخواهند به قلب خودشان خنجر بزنند. این لشکر آرزوهای کلمبیا است و امشب مشخص خواهد کرد که آرزوهای محال کلمبیای دوستداشتنی رنگ واقعیت خواهد گرفت یا نه؟