مى گويند مظفر الدينشاه پس از مراجعت از فرنگ بر آن شد كه با غ وحشى به سبك فرنگ ايجاد كند، اين باغ سرانجام ايجاد شد ولى حيوانات اين باغ از قلت خوراك رنج مى بردند، زيرا بودجه خوراك آنها را، متصديان باغ به جيب مى زدند، يكروز شاه هوس ديدن باغ را كرد متصدى باغ، نگران شد يكى از عمله ها را وادار كرد كه داخل پوست شير شود و به او گفت هر وقت شاه نزديك شد سرت را تكان بده تا شاه بداند شير زنده است او چنين كرد و شاه پس از گردش مختصرى از با غ وحش بيرون رفت، در اين وقت يكى از پلنگان به سوى شير روان شد، شير ترسيد كه مبادا طعمه پلنگ شود ولى همينكه شنيد پلنگ به او مى گويد:

آهاى كربلائى محمد توئى؟ چند گرفتى داخل پوست شير شدى؟- نفس راحتى كشيد