ما بزرگ و نادانیم مثل گاو می نوشیم

مرتعی سرابی را 

قحطی است و میدانیم گریه غرق خواهد کرد اسب های ابی را

هم درشت و غمگینیم هم سیاه و بدبینیم هم برای ابادی قطره ای نمیباریم هم نگه نمیداریم حرمت خرابی را

شب که می شود خوابیم صبح و ظهر هم خوابیم عصر هم که تا شب خواب 

شب دوباره تا شب خواب تو خواب میبینیم روز افتابی را