عبيد زاكانى میگوید : زنى نزد قاضى رفت و گفت اين شوى (شوهر) حق مرا تباه مى سازد، و حال آنكه من زنى جوانم، مرد گفت: من از آنچه توانم كوتاهى نكنم. زن گفت: من به كمتر از شبى پنج كرت راضى نباشم. مرد گفت: مرا بيش از شبى سه كرت يارا نباشد، قاضى گفت: مرا حالى عجب افتاده است، هيچ دعوى نباشد كه بر من عرض كنند و چيزى از من بازنستانند، آن دو كرت را من در گردن گيرم.

 

منبع : تاریخ اجتماعی ایران جلد هفتم مرتضی راوندی