پسری سال ها با یک درخت دوست بود یکی از روزها پسر پیشه درخت میرود آن روز باز درخت خیلی خوشحال بود که آن پسر نزد اوست.  اما آن روز پسر خیلی غمگین بود و به درخت گفت : « من پول لازم دارم .» درخت می گوید : « من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های مرا چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری .» آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد ، تمام پول هایش را خرج می کند، بر می گردد و میگوید:  « من می خواهم یک خانه بسازم و پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.» درخت می گوید : « شاخه های مرا قطع کن. آنها را ببُر و خانه ای بساز.» و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آن وقت ، درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال بدبخت تر از همیشه بر می گردد و می گوید : « می دانی من از همسر و  خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم ، امّا وسیلة مسافرت ندارم.» درخت می گوید : « مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.» پسر آن درخت را از ریشه قطع می کند و به مسافرت می رود و درخت هنوز شاد شاد بود. درختان میوة خود را نمی خورند ، ابرها باران را نمی بلعند ، رودها آب خود را نمی خورند ، چیزی که بزرگان دارند ، همیشه به نفع دیگران است .