ساعت 8:30 صبح بمب Little Boy رها شد و 43 ثانیه بعد.در ارتفاع 580 متری بالای شهر منفجر شد ابتدا برق آبی-سفید کورکننده ای درخشید و در کسری از ثانیه گرمایی معادل هزاران درجه سانتی گراد در هوا پخش شد. آنهایی که در وسط مهلکه گیر افتاده بودند، خوشبخت ترین مردگان بودند.بعضی ها شان بخار شدند.بعضی دیگر به ذرات سوخته خیلی ریز تبدیل شدند.اما...اما عذاب دیگری منتظر آنهایی بود که دورتر از محل انفجار ایستاده بودند. گرمایی شدید تخم چشم های انها را که با تعجب به انفجار زل زده بودند ترکاند.پوست آنها از بدنشان جدا میشد و روی زمین می افتاد ،اما هنوز موج اصلی انفجار شروع نشده بود. موج انفجار از مرکز انفجار با سرعت صوت، با قدرت تخریبی معادل 1205 تن 48 ، TNT هزاران ساختمان از 76 هزار ساختمان شهر را با خاک یکسان کرد.شیشه های نوک تیز در تن آدم ها فرو میرفتند، جمجمه عابران از موج انفجار میترکید و بدنهایشان متلاشی میشد و به اطراف می پاشید. آنهایی که در این جهنم بخار نشده بودند تلوتلو خوران و به تمنای قطره ای آب به طرف رودخانه ای که در شهر جاری بود میرفتند و فریاد میزدند((آب، آّب)) گرمای حاصل از انفجار بدن آنهارا خشکانده بود. بر اساس قاعده ساده ((اجسام تیره نور نور را جذب و اجسام روشن آن را منعکس میکنند)) نقش لباس ها و کیمونوها، روی گوشت های بدون پوست شهروندان خال کوبی شد و بدین صورت عکس های درشت و سیاه روی گوشت تازه آدم های بی پوست زنده مثل آب خوردن چاپ میشد. کمی دور تر هیکل های سوخته شده زیر آوار ناشی از موج انفجار له شدند و بعضی ها زیر مصالح ساختمانی زندانی شدند تا به بدترین مرگی که تصور آن را نمیکردند، بمیرند. کمی دورتر کپه های مگس روی انسان های مرده-زندهء شهر نشسته بودند و کسی آنقدر توانایی نداشت که آنهارا براند.پتوی ضخیمی از مگس روی تن پوست کنده شده دختر ده ساله ای که شانس این را نداشت تا در ان لحظه بمیرد. صحنه سیاه چندش آوری را ساخته بود. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- کلاس پنجم ابتدایی بودم روز ششم آگوست داخل خانه به یکباره مشاهده کردم نورگیر خانه درخشید همه چیز تاریک و سپس دوباره همه جا روشن شد. از خانه خارج شدم و بدنبال مادرم می گشتم ، سر و صورتم زخمی شده بود زیر آوار گردن و چشمهای زنی را دیدم که اطراف آتش شعله ور بود صحنه ای که هم اکنون مقابل چشمم است و هیچ گاه آن را فراموش نمی کنم. دوستانم همه مرده بودند و من هم در بیمارستان بستری بودم. خواهرم با جعبه ای به دیدارم آمدم سراغ مادرم را گرفتم که جعبه را به من داد و گفت مادرت است که خاکستر وی را که درون جعبه بود به من داد. در آن روز در شعاع دو کیلومتری هم چیز سوخت جایی که من بودم حدود یک کیلومتر با محل افتادن بمب فاصله داشت. زنی را دیدم که فقط سرش بیرون بود و چشمانش تکان می خورد مدتها خواب این صحنه را می دیدم کودکان زیادی بودند که در آتش قرار گرفته بودند اما کسی نمی توانست به آنها کمک کند . شما در پارک صلح مقبره ای را می بینید که خاکستر 70 هزار نفر در آنجا قرار گرفته که نه نامشان و نه جنسیتشان مشخص است جسدهای درون رودخانه غیرقابل شمارش بود و خیلی ها به خاطر آتش خود را درون رودخانه مذاب می انداختند. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نزديك پنجره درخت كاجي بود كه در يك لحظه در مقابل نور قرمز نارنجي واقعي همچون شبحي به نظرم آمد. بلافاصله، به زير ميز خزيدم و گوشهايم را با دو انگشت گرفتم. ناخودآگاه با ساير انگشتان دست چشمهايم را بستم همانگونه كه پيش از اين به ما آموزش داده بودند. سپس صداي بسيار بلند انفجاري را شنيدم. نمي‌دانستم كه اين صداي انفجار بمب است يا ويراني ساختمانها. شايد هر دو. تاريكي محض، دنياي سياه همه جا را فرا گرفت! در تاريكي روي زمين خزيدم و هر دو دست را روي سرم گذاشتم. پيراهن و شلوارم پر از خون شده بود. آنها كه به آميدا بودا اعتقادي داشتند در حال راز و نياز با او بودند، صادقانه بگويم در آن لحظه به مرگ و مادرم فكر مي‌كردم و بسيار ترسيده بودم. نمي‌دانم چند ثانيه گذشت اما نور كمرنگي از لابه‌لاي ويرانه‌ها به تدريج نمايان شد. خوشبختانه، پلكان چوبي قديمي ساختمان مدرسه كاملاً سالم بود و ميز من نيز به آنجا نزديك بود. زخمهاي كوچك روي سر و برخي از اعضاي بدنم خونريزي داشتند اما چندان جدي نبودند. متوجه شدم كه خرده شيشه پنجره‌هاي شكسته مرا زخمي كردند. ديگر دردي احساس نمي‌كردم. آيا در آن لحظه پريشان و مضطرب بودم؟ شايد. به‌هرحال، پسر خوش شانسي بودم! احساس كردم كه هنوز مي‌توانم زندگي كنم. *چطور يك بمب مي‌توانست در يك لحظه چنين خسارات سنگيني بر جاي گذارد بسياري از مردم‌، شرايط بعد از بمباران را توصيف كرده‌اند. اينكه تلفات چقدر بود و كل شهر ويران شده بود و از اين قبيل مسائل. زمان بمباران، ما در كلاس درس بوديم و فكر كردم كه بمب در كنار من نزديك پنجره به زمين اصابت كرده است. بعدها، دريافتم كه همه مثل من فكر مي‌كردند اما زمانيكه يواشكي از ساختمان خارج شدم، از اينكه عده زيادي از دانش‌آموزان مجروح بر روي چمن نشسته يا روي زمين افتاده و ساختمانها به كلي ويران شده بودند، بسيار وحشت كردم. عجيب بود كه چطور يك بمب مي‌توانست در يك لحظه چنين خسارات سنگيني بر جاي گذارد؟ بعد از مدتي، بر اعصاب خود مسلط شدم و از ديدن تعداد زياد مجروحان آشفته نبودم. يكي از دوستانم به شانه‌هايم تكيه زده بود. زخمي شده بود و بر بالاي چشم راست زخم عميقي داشت كه هنوز به خاطر دارم. سرش را با حوله‌اي بستم و فكر مي‌كنم او را تا بيمارستان صليب سرخ در 300 متري مدرسه رو به سمت شمال بردم. بعدها فهميدم كه مدرسه ما دقيقاً در فاصله 2 كيلومتري جنوب مركز انفجار بود. ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- عکس ها بسیار تکان دهنده هستند به همه توصیه نمیشود: http://8pic.ir/images/qv2spqf6pvzolkf9r2f0.jpg http://8pic.ir/images/2xyed76gyl5bfhax7ert.jpg http://8pic.ir/images/6b0wkb8nj08eztptwybd.jpg http://8pic.ir/images/s00phvx69riokcjk02fo.jpg http://8pic.ir/images/x6ejv9w6s57fsb5xosls.jpg http://8pic.ir/images/ahy5viry2ujoc17r8rzq.jpg http://8pic.ir/images/dxb9d5dr1kjyqp2swl43.jpg http://8pic.ir/images/aazpuud4nyl9ft9e8ol9.jpg http://8pic.ir/images/6f5dww7fo69t3c8e7ns5.jpg http://8pic.ir/images/caex1a3whelqok8ee6jn.jpg http://8pic.ir/images/8u744earb2ns32abgznm.jpg http://8pic.ir/images/bhakcxiu5acbpqdf1kpq.jpg http://8pic.ir/images/hgjtfrcobg7w656dqeem.jpg http://8pic.ir/images/utxhqhpe2qiw92ikyoya.jpg