دیروز خبر خودکشی یکی از دوستامو شنیدم بدجور بهم ریختم اصلا یه لحظه از جلو چشمم دور نمیشه چهره اش .
این چند وقته خیلی تنهایی و غربت بهش فشار آورده بود یه کم مشکل روحی پیدا کرده بود ولی فکر نمیکردم این جوری بشه .
یکی دو ماه بود خیلی سمت حشیش و گل و این چیزا میرفت منم کم کم ارتباطمو باهاش قطع کردم یکی دوبار هم زنگ زد بهم خیلی از تنهایی و بی کسی مینالید بار آخری خیلی باهاش بد برخورد کردم گفتم مگه بچه ایی من هم تنهام این همه آدم دور و برت همه تنها هستن تو خوبه حد اقل خواهرت و خانواده اش اینجا هستن به جای این همه شکایت برو دنبال کار و کلاس زبان و این چیزا خودتو مشغول کن منم وقت اضافه ندارم بیام پیش تو
حالا عذاب وجدان گرفتم کاش باهاش بهتر برخورد میکرد فکر نمیکردم تا این حد جدی بشه تو این مسافری و غربت همه از تنهایی مینالن فکر کردم اینم شاید یه مدتی دلش تنگ شده
دیروز شوهر خواهرش زنگ زد که خودشو تو حموم خونش دار زده
جسدش سرد خونه است از دیشب تا حالا نتونستم بخوابم
نمیدونم چی کار کنم هر کاری میکنم از فکرش در نمیام


