در زمانهای دور پادشاه ای یک تخته سنگ را روی جاده قرار داد، برای اینکه عکس العمل مردمش را ببیند خود را در گوشه ای مخفی کرد !

بازرگانان و شیر کلفتان و ثروتمندان از کنار آن تخته رد میشودند و شیرشانم نبود ! بسیاری هم میگفتن خار این شهر رو ماییدم که صاحاب نداره و به پادشاهشون فحش میدادند ! با وجود این همه آدم کسی تخته سنگ را برنداشت نزدیک غروب یک روستایی که پشتش کوله باری از *اندوم تاخیری و سس مصنوعی بود تخته سنگ را دید و بارهایش را زمین گذاشت !

روستایی با اینکه چونش پاره شده بود ولی تخته سنگ را برداشت و و آن را کنار گذاشت ، ناگهان دید کیسه ای زیر تخته سنگ است ان را باز کرد و پر از سکه های طلا بود . مرد روستایی با سکه ها رفت یه سس تپل جور کرد و تا صب صدای تلمبه و تالاپ تلوپ تو روستا پیچیده بود .!

نتیجه اخلاقی : هر سد و مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد