روزی ملانصرالدین در بازار همدان راه میرفت که چشمش به پسرکی لاغراندام و سیه چهره خورد، او را گریان یافت. ملا بدو گفت: «ای طفل خرد، از چه سبب باشد که اشک میریزی و زجه میزنی؟» طفل پاسخ داد: «مادرم مرا سکهای داد تا نان خرم، اما آن را گم کردهام و هر چه میگردم آن را یافتن نتوانم!» ملا سکهای بدو داد اما کودک کماکان گریه میکرد، ملا پرسید: «سکه را بستان و برو نان بخر، گریه برای چیسست دیگر؟» پسرک جواب داد: « درست است که همان توپی که برایمان پنالتی گرفته نشد در نهایت گل شد اما اگر پنالتی هم گرفته میشد الان دو گل از یوونتوس جلو بودیم.»
ملا از این پاسخ پسرک سخت برآشفت و سخت پسرک را مورد کودک آزاری قرار داد.



