خداوند سلطنت بي نظير به سليمان بخشيد، جنيان را تحت فرمان او قرار داد که خدمتگذار او باشند، باد را به فرمان او در آورد، تا تشکيلات عظيم او را هر کجا خواست ببرد، زبان جانوران را به وي آموخت ، سخنان آنها را مي فهميد و براي مردم بازگو مي کرد. در يکي از مسافرتهاي تاريخي ، سليمان که با سپاهيان ، از جن و انس و پرندگان با او همراه بودند، گذرشان از هوا به وادي مورچگان افتاد. يکي از مورچه ها که سمت فرماندهي آنها را داشت چون تشکيلات عظيم سليمان را ديد، احساس خطر کرد: فرياد زد گفت : اي مورچگان داخل لانه هاي خود برويد! تا سليمان و لشگرش شما را پايمال نکنند آنان نمي فهمند! باد سخن مورچه را به گوش سليمان رسانيد، همچنان که از هوا مي گذشتند، ايستاد و دستور داد مورچه را بياوريد. وقتي مورچه را آوردند. سليمان گفت : مگر نمي داني که من پيامبر خدا هستم ، هرگز به کسي ظلم و ستم نمي کنم ؟ مورچه گفت : بلي مي دانم . سليمان : پس چرا و براي چه مورچه ها را از ما ترساندي و فرمان دادي به لانه هايشان داخل شوند. مورچه : من احساس کردم مورچه ها تشکيلات عظيم و سلطنت بي نظير شما را ببينند و فريفته آرايش و زينتهاي دنيا شوند، از خدا فاصله گرفته ، به غير او را پرستش کنند. مورچه گفت : اي سليمان ! چرا از ميان تمام قدرت ها نيروي باد را مسخر تو نمود و چرا تشکيلات عظيم تو بر روي باد حرکت مي کند؟ سليمان گفت : براي آن است که به تو اعلام کند اگر تمام قدرتهاي دنيا مانند باد مسخر تو باشند دوام و بقايي ندارند و همه بر بادند.