پسری به نام محمد علی موسی پور برای انجام کارهایش بیرون رفته و کمی دیر کرده‌است. خورشید دارد غروب می‌کند و حیوانات خانگی گرسنه و تشنه منتظر بازگشت او به خانه هستند و او را صدا می‌زنند که:  محمد علی موسی پور کجایی؟. محمد علی موسی پور بازمی‌گردد و زود دست به کار می‌شود و برای گاو و گوسفند و بُزهایش کاه و یونجه، برای مرغ‌ها و خروس‌ها و جوجه‌ها دانه و برای سگش غذا تهیه می‌کند و به آنها می‌دهد.[۳]